چرا هوشنگ ابتهاج مهم است؟
فیض شریفی با بیان اینکه هوشنگ ابتهاج (سایه) آنتولوژی سعدی، مولوی، حافظ و نیما یوشیج است، میگوید: شعر سایه در حافظه جمعی مردم، جاری و ساری شده است.
به گزارش 24 آنلاین، نوزدهم مرداد سال ۱۴۰۱ بود که امیرهوشنگ تنها پسر «آقاخان» ابتهاج و «فاطمه رفعت»، با هفتهزارسالگان سر به سر شد و امروز چهارمین سالی است که این شاعر به دنیای «سایه»ها کوچ کرده است.
به همین مناسبت فیض شریفی، شاعر و منتقد ادبی در یادداشتی که برای انتشار در اختیار ایسنا قرار داده، نوشته است:
«چون سایه مرا ز خاک برگیر
کاین جا سر و آستانه از توست
(آنتولوژی یا منبع الهام هوشنگ ابتهاج)
برای شناختن هوشنگ ابتهاج، باید سعدی و مولوی و به خصوص حافظ را ژرفکاوانه تحقیق و بررسی کرد.
به بیت زیرین نگاه کنید:
«پیش تو جامه در تنم، نعره زند که بر درم
آمدمت که بنگرم گریه امان نمیدهد.»
حافظ همین مضمون را بارها در شعر خود مستحیل کرده است سایه، آنتولوژی سعدی، مولوی، حافظ و نیما یوشیج است.
مصراع اول این بیت، حالتی مولویوار دارد و در مصراع دوم، سایه، بدون آن که متوجه باشد از سعدی وام گرفته است.
سعدی میگوید:
«آمدمت که بنگرم باز نظر به خود کنم
سیر نمیشود نظر بس که لطیف منظری».
حافظ هم به نوعی سعدی آخرالزمان است. او دویست بیت از سعدی اقتفا کرده است. سایه هم آن چنان که خود شعر میشود «احساس پیوند ازلی و ابدی با حافظ» دارد.
نگاه کنید به این بیت زیبای حافظ:
«چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی
چراغ خلوت این عاشق کهن باشی.»
سایه هم در پاسخ میسراید:
«تو یار خواجه نگشتی به صد هنر، هیهات
که بر مراد دل بی قرار من باشی.»
دارد به معشوق ازلی و ابدی میگوید تو همان کسی هستی که با حافظ سر و کار داشتی و یار او نشدی به همه هنری که او داشت، حالا میآیی یار من بشوی... پیوند عمیقی با حافظ دارد، واقعا همانگونه که سایه میگوید، درد حافظ درد سایه است، عشق حافظ عشق سایه است و اما معشوق سایه همان معشوقه حافظ و نیماست. معشوق حافظ و نیما یوشیج معمولاً در زمین سیر میکنند. تفاوت حافظ و سایه در تکنیک آنهاست. سایه گاهی از حافظ سبقت میگیرد و در یکی دو بیت از ده بیت حافظ، از حافظ بهتر وارد میدان میشود.
حافظ میگوید:
«رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
وظیفهگر برسد مصرفش گل است و نبید.»
سایه هنرمندانه به استقبال حافظ میرود و بیت حافظ را درونیتر میکند و میگوید:
«نه لب گشایدم از گل نه دل کشد به نبید
چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید.»
در این بیت حافظ هم:
«بر برگ گل به خون شقایق نوشتهاند
آن کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت.»
سایه به تقریب به حافظ نزدیک میشود و میگوید:
« بنگر که سرگذشت شهیدان عشق را
بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند.»
شهریار خطاب به سایه میگوید: «سایه! اگر ما حافظ را نداشتیم چه خاکی بر سر خود میکردیم.»
بعد از حافظ، رمز و رازها و اشارات نیما باعث شد که شاعرانی مثل هوشنگ ابتهاج با شناسهها و قراینی که از نیما کسب کرده بود، میان غزل دیروز و امروز پلی برقرار کند و راه را برای حسین منزوی باز کند. اگر نام غزل نیمایی مسمایی درست داشته باشد، سایه روح و درون مایههای اندیشگانی نیما را در کالبد نحیف غزل جاری کرد. او به غزل، عاطفه، هارمونی و وحدت موضوعی و شکل شکیلی داد. به قول محمدعلی بهمنی:
«جسمم غزل است اما روحم همه نیمایی است
در آیینه تلفیق این چهره تماشایی است.»
شعر سایه در حافظه جمعی مردم، جاری و ساری شده است، به این ابیات نگاه کنید:
«تا تو با منی زمانه با من است
بخت و کام جاودانه با من است...
نشود فاش کسی آن چه میان من و توست
تا اشارات نظر، نامهرسان من و توست...
امشب به قصه دل من گوش میکنی
فرادا مرا چو قصه فراموش میکنی...
ای عشق همه بهانه از توست
من خامشم، این ترانه از توست...
مژده بده مژده بده، یار پسندید مرا
سایه او گشتم و او برد به خورشید مرا...
در این سرای بی کسی، کسی به در نمیزند
به دشت پر ملال من پرنده پر نمیزند
سایه با همین کلمات و ترکیبات و با همین فضا به شعر نیمایی وارد شد، ولی مانیفست نیما مثل «میدان دید جدید» نیمایی را رعایت نکرد. نوقدماییهایی چون توللی، اخوان، سایه، شفیعی کدکنی و... پلی برای رسیدن به شعر نیمایی بودند.
چند شعر نیمایی سایه مثل (شبگیر، احساس، کاروان، صبوحی، کیوان ستاره بود، تاسیان...) هنوز در حافظه جمعی مردم به یادگار مانده است:
« دیر است گالیا
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان
دیگر زمن ترانه شوریدگی مخواه
دیر است گالیا
به ره افتاد کاروان
عشق من و تو؟ ... آه
این هم حکایتی است
اما در این زمانه که درمانده هرکسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست...»