حالا دیگر می توان گفت کفگیر مهران مدیری به ته دیگ خورده و دوران او به پایان رسیده/ مرد سه هزارچهره ، ائامه شکستهای سریالی اوست
برای دههها، نام مهران مدیری معادل یک برند بزرگ و خیابان خلوتکن برای طنزهای شبانه بود؛ همانطور که عطاران در آثار مناسبتی و رامبد جوان در تاکشوها میتوانستند نوعی رفتار جمعی فراگیر در مقیاس کشور ایجاد کنند. رفتاری فراگیر که طی آن، خانوادههای ایرانی در زمانی مشخص گرد جعبه جادو جمع میشدند تا با تماشای آثار مدیری که پر بود از تکیهکلامهای خاص و هجو روابط انسانی، خستگی روزمرگی را به خنده بدل کنند.
به گزارش 24 آنلاین، روزنامه خراسان نوشت: مدیری فقط یک سرگرمیساز نبود؛ هر اثرش نوعی تنظیمکننده خلقوخوی جمعی به حساب میآمد و مردم در کوچه و خیابان، صفها، مهمانیها و محل کار راجع به آثارش صحبت میکردند و از تکیه کلامهای آثار او استفاده میکردند.
چرا برخی قصهها دیگر خریدار ندارد؟
برای درک اینکه چرا «مرد سه هزار چهره» و آثار مشابه در جذب مخاطب شکست میخورند، باید از نقد فنی کارگردانی فراتر برویم و به اشکال تازه مصرف رسانه در عصر فضای مجازی نگاه کنیم. ما در دورانی زندگی میکنیم که آن را «اقتصاد توجه» مینامند؛ عصری که در آن زمان آستانه تحمل مخاطب به کمترین حد خود در تاریخ بشر رسیده است. در مدل کلاسیک کمدی تلویزیونی، همان فرمولی که مدیری سالها بر آن حکمرانی میکرد، ساختار طنز بر پایه زمینهچینی و ضربهنهایی استوار بود.
پایان انحصار تلویزیون در کمدی
بخش بزرگی از شکست مدیری نه فقط در ضعف هنری، که در ناتوانی او برای درک موازنه جدید اثرگذاری در جذب مخاطب نهفته است. او زمانی به برند بیرقیب تبدیل شد که تلویزیون تنها مرجع سرگرمی مردم بود و مدیری، تکستاره این عرصه به شمار میآمد. آن روزها مخاطب انتخابی نداشت و هرآنچه را از قاب تلویزیون پخش میشد به عنوان «استاندارد خنده» میپذیرفت. اما امروز، مدیری در توهم آن انحصار به سر میبرد؛ نه فقط با شبکه نمایش خانگی، بلکه با شبکههای اجتماعی. حالا رقبای مدیری نه سریالهای دیگر شبکه نمایش خانگی، که خیل عظیمی از کمدینهای مستقل، سازندگان ویدئوهای کوتاه و افرادی هستند که بدون پروتکلهای رایج، نبض سلیقه مخاطب را در دست دارند. آنها در محیطی بیواسطه و صریح، شوخیهایی تولید میکنند که از جنس دغدغههای روزمره و زبان کوچه و بازار است. مدیری در بند ساختار تولید سریال بلند است؛ ساختاری که زمانبر، گران و محدود است. اما رقیب جدید او با یک تلفنهمراه و در کمترین زمان، محتوایی میسازد که به مراتب از استانداردهای مدیری، برای مخاطب ملموستر است. مشکل این جاست که او هنوز تصور میکند مخاطب برای خندیدن، منتظر قسمت بعدی سریال ۵۰ دقیقهای او میماند؛ غافل از اینکه این مخاطب، همان خنده را در عرض چند ثانیه و بدون صرف وقت اضافه، در صفحات مجازی جستوجو میکند و مدیری هم که زمانی از رقبا پیش بود در درک اقتضائات روز بسیار عقب مانده و تصور میکند صرف اینکه نامش روی یک اثر باشد برای پربیننده شدن کافی است.