در هیاهوی بلاگرها؛ مرجعیت رسانه کیلویی چند؟!
گاهی در فضای رسانهای و اجتماعی ما اتفاقات عجیبی میافتد؛ سالها دربارهٔ خطرات یک پدیده هشدار داده میشود، کارشناسان دلسوزانه قلم میزنند و میگویند این مسیر به ترکستان است، اما کسی گوشش بدهکار نیست. همه چیز با توجیهِ «باید از همهٔ ظرفیتها استفاده کرد» نادیده گرفته میشود تا زمانی که یک اتفاق نادرست بیفتد؛ آنوقت است که ناگهان همه به دنبال مقصری میگردند تا چالشها را گردن بگیرد.
به گزارش 24 آنلاین، داستان شکلگیری شبهمرجعیتِ پوشالی بلاگرها، سناریوی جدیدی نیست اما رفتارهای اخیر برخی فعالان این حوزه، ابعاد جدیتری به خود گرفته است. در جریان جنگ تحمیلی سوم، جامعه با پدیده تازهای مواجه شد؛ گروهی از بلاگرها که کوچکترین تخصصی در امور دفاعی، خبرنگاریِ جنگ یا مدیریت بحران نداشتند، بعضا با هدف دیده شدن و سوار شدن بر موج احساسات عمومی، شروع به تولید محتوا کردند. حضور بیضابطه و بدون علم این افراد روی آوارهای ناشی از بمبارانها و اصرار بر فیلمبرداری شخصی از بخشهای ویژه بیمارستانها و مجروحان، عموما نه تنها کمکی به نشان دادن واقعیتهای جنگ نکرد، بلکه با از بین بردن مرزهای اخلاقی و حریم خصوصی آسیبدیدگان، به خوراکی برای رسانههای خارجی تبدیل شد.
این موجسواری اما پیشدرآمدی بود بر حضور نمایشی بعدی آنها در قامت راوی بحران و رویدادهای ملی، بهویژه در برخی مراسمهای بعدی؛ حضوری که عملا عمق آسیب این پدیده را به تصویر کشید. تا همین چند وقت پیش، نقد کردن این جریان شبیه به عبور از روی میدان مین بود و گویی حتی نمیشد به آنها گفت بالای چشمهایشان ابرو است؛ کوچکترین نقدی با دیوارهای سخت توجیهات سلیقهای مواجه میشد. اما امروز که حجم مواضع غیرحرفهای و رفتارهای دور از شأن این افراد نسبت به رویدادهای ملی از حد گذشته است، گویی بالاخره آن قفلِ نقد شکسته و همه، حتی آنهایی که پیشتر مدافع پرشور این جریان بودند، فهمیدهاند که نمیتوان و نباید چشم بر آسیبهای این پدیده بست.
هشدارهایی که در هیاهوی «لایک» شنیده نشد
سالها پیش، وقتی پدیده بلاگری با پوششهای خاص به عنوان بخشی از فعالیت بلاگرها تازه در حال پا گرفتن در فضای مجازی بود، بسیاری از تحلیلگران رسانه و جامعهشناسان، بهویژه صاحبنظران در حوزه دین، بارها نسبت به فعالیت برخی از این افراد و حتی بدعتگذاریهای آشکار آنها در مناسک مذهبی هشدار دادند. حرف حساب آنها این بود که این پدیده، برخلاف ظاهر مذهبیاش، قرار نیست کمکی به ترویج ارزشها در جامعه کند. آنها استدلال میکردند که این جریان، همان سبک زندگی مصرفگرایانه و تجملیِ «سوییتهومها» است که حالا فقط با یک پوشش متفاوت به خورد مخاطبی داده میشود که کلیشههای سنتی سوییتهومها را پس میزند.
در واقع این فرمول جدید بهشدت هوشمندانه عمل میکند؛ مخاطبی که شاید تجمل سوییتهومها برایش دافعه داشت، حالا در این صفحه جدید با تعارضی روبهرو نمیشود. او با ولع تمام، تماشاگر زندگی لوکس بلاگری میشود که پشت فرمان بنز و بیامو نشسته، پوشش برند پوشیده، ذکر افزایش رزق و روزی یاد میدهد و شیوه شکرگزاری مدرن را دیکته میکند. این تلفیقِ مذهب با مصرفگراییِ افراطی، یک سبک زندگی لوکس تطهیرشده میسازد که مخاطب خسته از مشکلات اقتصادی را در رویایی شیرین اما غیرواقعی غرق میکند.
طعم گسِ میوۀ درخت توهم!
اما در آن سالها آمار خیرهکننده فالوورها و نرخ تعامل بالای این صفحات، چشم برخی تصمیمگیران را روی این هشدارها بست. جریانهای مختلف سیاسی و فرهنگی تصور میکردند یک میانبر رسانهای پیدا کردهاند؛ چهرههایی خوشعکس و پرمخاطب که میتوانند تصویری شیک، امروزی و منطبق با سیاستهای رسمی ارائه دهند. این نگاه سادهانگارانه تصور میکرد میتوان فرهنگ جامعه را با شاخصهای سطحیِ اینستاگرامی ارتقا داد. در نتیجهٔ این تصور، به جای سرمایهگذاری روی نهادهای ریشهدار فرهنگی و رسانهای، رانت توجه به سمت این صفحات سرازیر شد؛ تریبونهای رسمی، ردیفهای جلو همایشها و حتی برنامههای تلویزیونی و اینترنتی به این افراد اختصاص یافت، بدون اینکه عواقب بعدی این اعتباربخشی سنجیده شود.
عیار واقعی هر رسانهای در زمان بحرانها و رویدادهای جدی مشخص میشود. در وقایع اخیرِ حین و پس از جنگ و بهویژه در برخی مراسمها، شاهد حضور فعال بلاگرها به عنوان تولیدکننده محتوا در بطن ماجرا بودیم؛ حضوری که با هماهنگی شکل گرفت تا از ظرفیت مجازی آنها استفاده شود. کار به جایی رسید که برای این افراد جایگاههای ویژه اختصاصی در نظر گرفته شد و کارتهای مخصوصی برایشان صادر شد که حتی خبرنگاران و عکاسان باسابقه رسانههای رسمی کشور هم به دلیل برخی محدودیتها توان دسترسی به آنها را نداشتند.
قهرمان وارد میشود!
اما خروجی این تصمیم، یک انحراف در اطلاعرسانی تمامعیار بود. پوشش خبری رویدادهای مهم، حوزهای به شدت تخصصی است که در آن، راوی باید خودش را پشت واقعه پنهان کند تا اهمیت اتفاق به مخاطب منتقل شود. اما منطق کار بلاگری کاملا برعکس است؛ بلاگر همیشه خودش قهرمان اصلی قاب است؛ بلاگری که گویی تازه از زیر دست گریمور بلند شده، بهترین و لوکسترین لباسهایش را پوشیده، در بهترین نقطهٔ استراتژیک مراسم ایستاده و قابهای اینستاگرامی از خودش میبندد، یا با لبخندهای ذوقزده در کنار چهرههای سرشناس حاضر در مراسم عکسهای یادگاری میگیرد تا بعدا در قالب استوری منتشر کند.
در نتیجه مخاطب در صفحات این افراد به جای دیدن روایت یک رویداد مهم، با تصاویر و استوریهای فانتزی مواجه شد؛ سلفیهایی با کادربندیهای دقیق برای نمایش استایل و نگیندوزیهای عبا، دستهای رو به آسمان با انگشترهای خاص، استفاده از موسیقیهای سوزناک ترندِ روز روی تصاویر با فونتهای نستعلیق. در واقع، اصل رویداد به بکگراند شیکی برای تولید محتوای شخصی و افزایش تعامل صفحات آنان تبدیل شد.
کی بود، کی بود؟ من نبودم!
وقتی تصاویر این حضور غیرمتعارف و رفتار تزیینی بلاگرها دست به دست چرخید و واکنشهای منفی در جامعه ایجاد کرد، تازه متولیان امر به فکر چاره افتادند. در واقع پس از بروز بحرانها، تازه موجی از فرار رو به جلو شکل گرفت و عدهای که خودشان تسهیلکنندهٔ ورود این افراد به جایگاههای ویژه بودند، به دنبال پیدا کردن مقصری بیرونی گشتند تا خطای خود را پشت آن پنهان کنند.
مرجعیت رسانه کیلویی چند؟!
برای فهم عمیقتر موضوع باید به پشت صحنه این پدیده نگاه کرد. چرا این افراد تا این حد خود را محق میدانند که درباره سختترین مسائل سیاسی، تربیتی یا مذهبی نسخه بپیچند؟ احتمالا پاسخ در تفاهمی نانوشته میان بخشی از بدنه تصمیمگیر رسانهای و آنها نهفته است. برخی مدیران فرهنگی برای آنکه خود را پویا و همراه با نسل جدید نشان دهند، به سمت کسانی دست دراز کردند که صرفا لایک و فالوور داشتند. آنها گمان میکردند با دادن تریبون به این افراد، میتوانند برای پیامهای خود پایگاه اجتماعی بخرند. در طرف مقابل، این بلاگرها که در فضای عادی به خاطر نمایش اشرافیگریِ تحت پوشش دین ممکن است با نقدهای جدی از سوی جامعه روبهرو باشند، از این دعوتها به عنوان یک سند مشروعیت و تایید رسمی استفاده کردند.
حضور در قابهای رسمی و گرفتن عکس یادگاری با برخی مسئولان، به کار آنها مصونیت و اعتبار بخشید؛ اعتباری که مستقیما به نفع بیزینس شخصی و تبلیغات گرانقیمتشان تمام شد و آنها را حداقل تا پیش از وقایع اخیر، تا حد زیادی از هرگونه نقد مصون کرد. این همپیمانیِ مصلحتی، دقیقا نقطه ضربه به بدنه روزنامهنگاری حرفهای کشور بود. وقتی یک خبرنگار یا عکاس حرفهای پس از سالها دوندگی، تحصیل و پذیرش خطرات میدانی، پشت درهای بسته میماند اما یک بلاگر با کارت ویژه به عمق رویدادها راه پیدا میکند، کل بدنۀ رسانهای کشور دچار ناامیدی و سرخوردگی میشود. این فرایند به جامعه و صنف رسانهای این پیام آشکار را منتقل کرد که برای مرجعیت رسانهای تخصص، تعهد حرفهای و اصول اخلاق خبری هیچ اهمیتی ندارد و داشتن چندصدهزار فالوور برای ورود به تخصصیترین و حساسترین حوزهها کافی است.
تحول چقدر خوب شده است!
نکته دیگری که در تحلیل رفتاری این جریان نباید از قلم انداخت، تغییر استایلها و مواضع ناگهانی برخی از این چهرههاست. بارها دیده شده که فردی با سابقهای کاملا متفاوت، ناگهان جور دیگری لباس میپوشد، لحنی انقلابی به خود میگیرد و دم از تحول روحی میزند. اگرچه تحولات درونی انسانها محترم است، اما وقتی این چرخشها با واگذاری پروژههای تصویری - خبری، دعوت به برنامههای اینترنتی و ورود به حلقه خواص همزمان میشود دیگر نمیتوان با نگاهی صرفا اخلاقی به آن نگریست. در علم اقتصاد به این کار «تغییر جایگاه در بازار» میگویند. وقتی بازار بلاگریهای روزمرگی معمولی اشباع میشود، بازار نوع خاصی از پوشش به عنوان یک حوزه کمرقیب، امن و مورد حمایت، گزینهای بسیار وسوسهبرانگیز برای بیزینس خواهد بود.
چرا همیشه دیر به نقطه نقد میرسیم؟
اما نقد امروز ما به این پدیده، نقد یک نوع پوشش یا یک عقیده نیست؛ بلکه نقد ساختاری است که مرجعیت را فدای جذابیت سطحی کرد. بزرگترین درس این ماجرا برای متولیان فرهنگی و سیاستگذاران کشور این است که درک کنند لایک و فالوور، هرگز جایگزین تخصص و تعهد حرفهای نمیشود. همان کسانی که تا دیروز منتقدان این جریان را افراطی میخواندند، امروز بعد از آسیبهای رسانهای اخیر، در صف اول اعتراض ایستادهاند. این نشاندهنده یک ضعف مدیریتی است که تا اشتباهی رخ ندهد، عمق انحراف را درک نمیکنند.
نگرانی بزرگتر ماجرا اما زمانی پررنگ میشود که این گروه، پا را از مرز معرفی پوشش فراتر گذاشته و وارد فاز اظهارنظر درباره مسائل کلان دیپلماتیک، امنیتی و نظامی شوند؛ موضوعی که با توجه به اتفاقات اخیر اصلا دور از ذهن نیست. هنگامی که یک بلاگر بدون داشتن فهم عمیق از روابط بینالملل شروع به تحلیلهای سطحی یا موضعگیریهای دیکتهشده از سوی یک جریان سیاسی خاص میکند، خروجی کار چیزی جز تهییج بیدلیل افکار عمومی و فرسایش انسجام اجتماعی نخواهد بود. تضعیف همبستگی ملی در بزنگاههای حساس، بهایی است که جامعه برای میدان دادن به این شبهرسانههای زرد پرداخت میکند.
پس از مرور آنچه اخیرا رخ داده، حالا شکسته شدن قفل نقد این گروه خاص از بلاگرها اتفاق خوبی است، اما اگر بسترها و تفکر رسانهای که این غولهای مجازی را باد کرده است اصلاح نشود، به زودی شاهد پدیدههای مشابه دیگری در قالبهای جدید خواهیم بود. زمان آن رسیده است که باور کنیم برای درمان هر چالشی، نباید منتظر رسیدن به نقطه بحران و نوشداروی پس از مرگ سهراب ماند.
پریسا سیدیان - ایسنا