کدخبر: ۶۲۳۰۶

حافظه‌ی نهادی: چه‌طور انقلاب ابزار حل مسائل و بحران‌ها را می‌بلعد

در میان استدلال‌های رایج علیه انقلاب، از هزینه‌ی انسانی تا خطر جنگ داخلی و تجزیه، استدلالی کم‌ترپرداخته‌شده اما شاید عمیق‌تر وجود دارد: انقلاب، «حافظه‌ی نهادی» یک کشور را نابود می‌کند. این حافظه‌ی نهادی دقیقاً همان چیزی است که هر پروژه‌ی اصلاحیِ جدی به آن نیاز دارد.

این مفهوم در ادبیات مدیریت دولتی و علوم سیاسی به مجموعه‌ی دانش، تجربه، رویه‌ها و روابطِ اعتمادیِ انباشته‌شده در نهادهای یک کشور اطلاق می‌شود. چنین دانشی در ذهن هزاران کارشناس، مدیر میانی، مهندس، پزشک، قاضی و دیپلمات زندگی می‌کند و طبیعتاً در هیچ سندی به‌طور کامل ثبت نشده است.

ماهیت این حافظه، «ضمنی» بودن آن است. اداره‌ی یک شبکه‌ی ملی توزیع آب، مدیریت بحران ارزی، مذاکره‌ی یک قرارداد نفتیِ پیچیده، یا حتی برگزاری یک انتخاباتِ سالم در سطح شهرستان، مهارت‌هایی‌اند که از طریق سال‌ها تجربه‌ی عملی، خطا و اصلاح، و انتقالِ شفاهی از نسلِ قدیمی‌تر به جدیدتر شکل می‌گیرند. وقتی انقلابی رخ می‌دهد، معمولاً اولین قربانیان همین حاملانِ حافظه‌اند: مدیرانِ باتجربه به اتهام وابستگی به نظام پیشین کنار گذاشته می‌شوند، متخصصان یا مهاجرت می‌کنند یا به حاشیه رانده می‌شوند، و وفاداریِ سیاسی به‌راحتی جایگزین شایستگیِ فنی می‌گردد. نتیجه این است که نهادها از بیرون سرپا می‌مانند، ساختمان‌ها، تابلوها و چارت‌های سازمانی دارند، اما از درون تهی می‌شوند. عملاً پوسته‌ای بدون مغز.

تجربه‌ی تاریخی این الگو را بارها تأیید کرده است. در ایران پس از سال ۱۳۵۷، تصفیه‌های گسترده‌ی اداری و دانشگاهی، بدنه‌ی کارشناسی کشور را چنان تضعیف کرد که حتی یک دهه بعد، در میانه‌ی جنگ و بازسازی، کمبود مدیرِ باتجربه به یکی از گلوگاه‌های اصلی توسعه بدل شد. در عراق پس از ۲۰۰۳، سیاست بعثی‌زدایی ده‌ها هزار کارمندِ فنی و اداری را حذف کرد و خدمات پایه مثل برق، آب و بهداشت را برای سال‌ها فلج نمود؛ خسارتی که اشغال نظامی به‌تنهایی توضیحش نمی‌دهد، بلکه این خسارت را باید محصولِ نابودیِ حافظه‌ی نهادی دانست. در روسیه‌ی پس از ۱۹۱۷ نیز بلشویک‌ها پس از نابودیِ بوروکراسیِ تزاری، ناچار شدند همان کارشناسانِ «بورژوا» را با دست‌مزدهای بالا بازگردانند، چراکه دریافتند که بدون آن‌ها حتی راه‌آهن‌ها هم کار نمی‌کنند.

نکته‌ی ظریف اینجاست که حافظه‌ی نهادی، برخلاف سرمایه‌ی مالی، قابلِ «وارداتِ فوری» نیست. می‌توان با پولِ نفت یک پالایشگاه خرید، اما نمی‌توان تجربه‌ی سی‌ساله‌ی بهره‌برداری از آن را خرید. یا می‌توان قانون اساسیِ جدید نوشت، اما نمی‌توان قضاتِ باتجربه‌ای که روحِ آن قانون را بفهمند، از نو خلق کرد. بازسازیِ حافظه‌ی نهادی یک فرایندِ نسلی است: نیازمند آن است که یک نسلِ جدیدِ کارشناس، در محیطی باثبات، سال‌ها کار کند، اشتباه کند و بیاموزد. هر انقلابی این چرخه را به نقطه‌ی صفر برمی‌گرداند و کشور را وادار می‌کند که هزینه‌ی یادگیری را دوباره، و این بار در شرایطی به‌مراتب دشوارتر، بپردازد.

در برابر این تصویر، اصلاحِ تدریجی دقیقاً به این دلیل ارزش‌مند است که حافظه‌ی نهادی را حفظ می‌کند و حتی غنی‌ترش می‌سازد. اصلاح به معنای واقعی، یعنی همین کارشناسانِ باتجربه را در جای خود نگه داشتن و به‌تدریج قواعد بازی را به نفع شفافیت، پاسخ‌گویی و شایسته‌سالاری تغییر دادن. یعنی از دانشِ انباشته‌شده برای حل بحران‌ها استفاده کردن، نه آن را دور ریختن. کشورهایی که گذارهای موفقِ دموکراتیک را تجربه کردند، از اسپانیا تا کره‌ی جنوبی و شیلی، همگی یک ویژگی مشترک داشتند: بوروکراسیِ فنی و نهادهای اداری‌شان در طول گذار، کم‌وبیش دست‌نخورده باقی ماند و به دولت‌های جدید «خدمت» کرد، نه این‌که یک‌سره قربانیِ آن‌ها شود.

استدلالِ حافظه‌ی نهادی، بحثِ انقلاب و اصلاح را از سطحِ شعار به سطحِ واقعیتِ مادیِ اداره‌ی یک کشورِ ۹۳‌میلیونی می‌کشاند. پرسش واقعی این پرسش انتزاعی نیست که کدام نظام عادل‌تر است، بلکه این است که کدام مسیر، توانِ اداره‌کردن را حفظ می‌کند و اصلاح را ممکن‌تر و سریع‌تر. انقلابی که نهادها را ویران کند، حتی اگر نیتش خیر باشد، ابزارِ تحققِ همان نیتِ خیر را نابود کرده است؛ و جامعه‌ای که حافظه‌ی نهادی‌اش را از دست بدهد، نه‌تنها گذشته‌اش را فراموش می‌کند، بلکه آینده‌اش را هم از دست می‌دهد. اصلاحِ تدریجی، دشوار و کند، اما دقیقاً به این دلیل برتر است که تنها مسیرِ تغییری است که حافظه را، این سرمایه‌ی نامرئی و غیرقابل‌جایگزینِ هر ملتی، زنده نگه می‌دارد.

 

منابع 
درباره‌ی حافظه‌ی نهادی و دانشِ ضمنی سازمانی
Michael Polanyi, The Tacit Dimension (۱۹۶۶) — بنیان‌گذار مفهوم «دانش ضمنی»: بخش بزرگی از دانشِ کاربردی قابلِ کدگذاری و انتقالِ صوری نیست و فقط از طریق تجربه و هم‌نشینی منتقل می‌شود. این است پایه‌ی نظریِ استدلالِ «دانشِ ازدست‌رفته با رفتنِ کارشناسان».
James P. Walsh & Gerardo Rivera Ungson, «Organizational Memory», Academy of Management Review (۱۹۹۱) — مقاله‌ی کلاسیک درباره‌ی این‌که سازمان‌ها چگونه «به خاطر می‌سپارند» و چه اتفاقی می‌افتد وقتی حاملانِ این حافظه (افراد، رویه‌ها، فرهنگ) پراکنده می‌شوند.
Ikujiro Nonaka & Hirotaka Takeuchi, The Knowledge-Creating Company (۱۹۹۵) — درباره‌ی چرخه‌ی تبدیل دانشِ ضمنی به دانشِ صریح؛ توضیح می‌دهد چرا بازسازیِ دانشِ ازدست‌رفته فرایندی نسلی و زمان‌بر است، نه قابلِ خرید.
درباره‌ی این‌که چرا دولت‌های انقلابی ظرفیتِ اداری را از دست می‌دهند
James C. Scott, Seeing Like a State (۱۹۹۸) — با مفهوم «مِتیس» (دانشِ عملیِ محلی) نشان می‌دهد که طرح‌های بزرگِ مهندسیِ اجتماعی — از جمله انقلاب‌ها — وقتی دانشِ محلی و انباشته را نادیده می‌گیرند، به فاجعه می‌انجامند.
Theda Skocpol, States and Social Revolutions (۱۹۷۹) — تحلیل تطبیقی انقلاب‌های فرانسه، روسیه و چین؛ نشان می‌دهد که فروپاشیِ دولت در انقلاب‌ها نه‌فقط قدرت، بلکه ظرفیتِ اداریِ اداره‌ی کشور را هم نابود می‌کند.
Francis Fukuyama, Political Order and Political Decay (۲۰۱۴) — درباره‌ی «ظرفیتِ دولت» (state capacity) به‌مثابه‌ی پیش‌شرطِ هر توسعه‌ای؛ استدلال می‌کند که ساختنِ ظرفیتِ اداری دهه‌ها طول می‌کشد و نابودی‌اش آسان است.
Samuel P. Huntington, Political Order in Changing Societies (۱۹۶۸) — تزِ مشهور: آنچه مهم است نه «میزانِ» مشارکت سیاسی، بلکه «نهادینه‌شدنِ» آن است؛ انقلاب‌ها نهادها را می‌سوزانند و جوامع را به «پرتوریانیسم» (سیاستِ زور) برمی‌گردانند.
درباره‌ی نهادها، مسیرِ وابسته و اقتصاد سیاسی توسعه
Douglass C. North, Institutions, Institutional Change and Economic Performance (۱۹۹۰) — نظریه‌ی «وابستگی به مسیر»: تغییرِ نهادیِ موفق، تدریجی و انباشتی است؛ گسست‌های رادیکال معمولاً به نهادهای ناکاراتر می‌انجامند.
Daron Acemoglu & James A. Robinson, Why Nations Fail (۲۰۱۲) — «نقاط عطفِ بحرانی» (critical junctures) مثل انقلاب‌ها فقط وقتی به نهادهای فراگیر می‌انجامند که ائتلافِ گسترده‌ای از پیش وجود داشته باشد؛ در غیر این صورت، چرخه‌ی «استبدادِ جدید» تکرار می‌شود.
درباره‌ی گذارهای تدریجیِ موفق به دموکراسی
Guillermo O'Donnell & Philippe C. Schmitter (eds.), Transitions from Authoritarian Rule (۱۹۸۶) — اثرِ مرجع درباره‌ی گذارهای مذاکره‌شده (اسپانیا، برزیل، آمریکای لاتین)؛ نشان می‌دهد گذارهایِ حفظ‌کننده‌ی نهادها پایدارترند.
Adam Przeworski, Democracy and the Market (۱۹۹۱) — تحلیلِ نظریه‌ی بازیِ گذارها؛ استدلال می‌کند که گذارِ موفق نیازمندِ «بیمه‌کردنِ» بازندگانِ قدرت است، کاری که انقلاب ذاتاً نمی‌تواند بکند.
مطالعاتِ موردیِ ایران و منطقه
Ervand Abrahamian, Iran Between Two Revolutions (۱۹۸۲) — مستند می‌کند که چه‌گونه انقلاب سال ۱۳۵۷، بوروکراسی و بدنه‌ی کارشناسیِ رژیم پهلوی را متلاشی کرد و خلأِ مدیریتیِ دهه‌ی ۱۳۶۰ را پدید آورد.
Kaveh Madani, «Water management in Iran: what is causing the looming crisis?», Journal of Environmental Studies and Sciences (۲۰۱۴) — تحلیلِ علمیِ بحران آب ایران و نشان‌دادنِ اینکه راه‌حل، مدیریتِ بلندمدتِ نهادی است، نه تصمیم‌های مقطعی.
گزارش‌های World Bank و UN World Population Prospects درباره‌ی پیریِ جمعیت ایران و فشارِ آن بر صندوق‌های بازنشستگی، پشتوانه‌ی آماریِ استدلالِ جمعیت‌شناختی.
هزینه‌های انقلاب در ادبیات تطبیقی
Jack A. Goldstone, Revolutions: Theoretical, Comparative, and Historical Studies — مرورِ نظام‌مندِ نظریه‌های انقلاب و الگوی تکرارشونده‌ی «رادیکال‌شدنِ پساانقلابی».
مطالعاتِ مربوط به «بعثی‌زدایی» در عراق پس از ۲۰۰۳ (از جمله ارزیابی‌های RAND Corporation و USIP) — مستندِ فروپاشیِ خدماتِ پایه پس از حذفِ بدنه‌ی اداری.

 

کدخبر: ۶۲۳۰۶
ارسال نظر