کدخبر: ۴۸۸۵۱

حمله تند روزنامه اصولگرا به اظهارات سریع القلم

توجیه‌کردن شکست تعامل با غرب از طریق متهم‌کردن «طبقات پایین» به ناآشنایی با آداب دیپلماتیک. گویی مشکل اصلی، نه ساختار قدرت جهانی و نه فشارهای سیاسی، بلکه چند نقد تند یک روزنامه در تهران یا اظهارات یک شخص بوده است.

حمله تند روزنامه اصولگرا به اظهارات سریع القلم

به گزارش ۲۴ آنلاین،‌ روزنامه خراسان در گزارشی به اظهارات اخیر محمود سریع القلم پرداخته و نوشته است: سخنان اخیر محمود سریع‌القلم، استادتمام دانشگاه شهید بهشتی، درباره ضرورت «طبقه‌متوسط‌بودن» برای ورود به سیاست و اقتصاد، نمونه‌ای قابل تأمل از نوعی رویکرد نخبه‌گرایی طبقاتی است که در دهه‌های اخیر بارها نقد شده است و در بسیاری از مطالعات توسعه، به‌عنوان یک خطای نظری و تجربی شناخته می‌شود. سخنان او از زوایای مختلف قابل نقد است: خطاهای شناختی، غفلت روش‌شناختی و تعارض با الگوهای تاریخی توسعه و حکمرانی. 

سریع‌القلم چه گفت؟ 

او در ویدئویی، با طرح تجربه‌ای از اپلیکیشن دانشگاهی خود در آمریکا، توضیح می‌دهد که پرسش دانشگاه درباره داشتن «اتاق شخصی در کودکی» برای سنجش طبقه اجتماعی بوده و بر این اساس، افراد طبقه متوسط به بالا صلاحیت بیشتری برای ورود به سیاست و اقتصاد دارند.

او سپس می‌گوید: ریشه بسیاری از مشکلات امروز ما در طبقه‌ای است که الان در کشور حاکم است. این قشر دنیا را نمی‌شناسد. اقتصاد را نمی‌شناسد. اصلاً نمی‌داند که چه جوری باید گره‌هایش را با دیگران حل کند.

سریع القلم با اشاره به یک شخص و یک روزنامه که اسم آن‌ها را هم نمی‌آورد، ادامه می‌دهد: مثلاً می‌گوید که وزیرخارجه کریه صفت آمریکا. کسی که از طبقه متوسط باشد این حرف را نمی‌زند. یا مثلاً آن روزنامه معروف در تهران هرچه دلش می‌خواهد به زن رئیس جمهور فرانسه می‌گوید. آن‌ها چیزی نمی‌گویند، اما یک جایی ثبت می‎کنند و بعداً هشت ماه برجام را به تاخیر می‌اندازند.

او در ادامه می‌گوید: هر کسی را نباید اجازه داد بیاید وزیر اقتصاد شود، وزیر خارجه شود، نماینده مجلس شود. طبقه متوسط هست که آینده این کشور را رقم می‎زند. کسانی که تصمیم می‌گیرند خیلی‌هایشان به دنبال جبران محرومیت‌های گذشته‌اند و این نمی‌تواند یک کشور را مدیریت کند. این نمی‌تواند شوکت ایران را برقرار کند. 

ظاهر و باطن یک ادعای عجیب

در ظاهر، سخنان او توصیه‌ای برای احراز صلاحیت مدیران است. اما بلافاصله پرسش‌هایی پدید می‌آید: 

کدام بخش از زندگی افراد (کودکی، نوجوانی، جوانی) معیار طبقه است؟ 

آیا فقر یا ثروت لزوماً نشانه ناتوانی یا بی‌کفایتی است؟ 

آیا تاریخ سیاست جهانی چنین گزاره‌ای را تأیید می‌کند؟ 

تجربه جهانی خلاف این را می‌گوید. ده‌ها رهبر و سیاستمدار مؤثر جهان از طبقات متوسط یا فرودست آمده‌اند: گاندی در هند، آبراهام لینکلن، دوایت آیزنهاور، ریچارد نیکسون، جیمی کارتر و تا حدی بیل کلینتون در آمریکا. یعنی نه فقر مانع مدیریت است و نه ثروت ضامن آن. 

اما در باطن ماجرا، یک دال مرکزی دیده می‌شود: توجیه‌کردن شکست تعامل با غرب از طریق متهم‌کردن «طبقات پایین» به ناآشنایی با آداب دیپلماتیک. گویی مشکل اصلی، نه ساختار قدرت جهانی و نه فشارهای سیاسی، بلکه چند نقد تند یک روزنامه در تهران یا اظهارات یک شخص بوده است. 

ثروت = شایستگی؟ یک خطای کلاسیک

ادعای سریع القلم، معلول یکی از ابتدایی‌ترین خطاهای انسان‌شناسی است؛ جایگزینی ثروت با توانایی. افزایش ثروت یک فرد می‌تواند حاصل: 

تولید ارزش افزوده، آموزش باکیفیت، یا بالعکس: رانت، موقعیت خانوادگی، ارث، سفته‌بازی، یا فعالیت‌های نامولد باشد. 

این یعنی از «مظاهر رفاه» نمی‌توان به «توانایی مدیریتی» رسید. همان‌گونه که فقر نیز الزاماً نشانه بی‌کفایتی نیست؛ چه‌بسا حاصل ساختارهای ناعادلانه، فرصت‌های مسدود یا شرایط خانوادگی باشد. 

ضعف طبقاتی یا سوءمدیریت یا استضعاف؟ 

در سخنان او فرض شده که طبقه ضعیف، علت مشکلات کشور است؛ نه ساختارهای توزیع فرصت، نه کیفیت حکمرانی، نه حتی تحریم به دلیل استقلال طلبی و نه نابرابری. 

این موضوع به گفته برخی کارشناسان، یک «خطای ساخت‌شناسی» است. چرا که وقتی دو ملت یا دو طبقه را با هم مقایسه می‌کنیم، باید ببینیم: 

آیا یکی تحت تحریم است یا نه؟ 

آیا فرصت تحصیل، رقابت آزاد، دسترسی به منابع و امکان پیشرفت داشته است؟ 

آیا در معرض هجوم فرهنگی، امنیتی یا اقتصادی بوده است؟ 

نادیده‌گرفتن این عوامل، با آینده بشر به روایت قرآن کریم نیز در تعارض است. جایی که به این مضمون بیان شده است: زمین را مردمانی که به استضعاف کشیده شده اند، به میراث می‌برند. این موضوع نیز نشان می‌دهد بخشی از اقشار در دهک‌های ضعیف، افرادی هستند که در نتیجه ساختارهای ناعادلانه به استضعاف کشیده شده‌اند و این افراد به هیچ عنوان انسان‌های کم توانی از نظر مدیریت نیستند. با این معیار (و با اذعان به سوءمدیریت‌های موجود در کشور)، تحلیل سریع‌القلم با واقعیات امروز کشور ما و همچنین منطق تاریخی و اجتماعی در تضاد است. 

ادعایی بدون پشتوانه علمی

نکته مهم دیگر، فقدان هرگونه تکیه‌گاه تجربی در این سخنان است. هیچ پژوهش جامعه‌شناختی معتبر ادعا نمی‌کند «طبقه متوسط به بالا ذاتاً مدیر بهتری تولید می‌کند». 

هیچ نظریه توسعه‌ای نگفته «فقرا نباید وارد ساختار قدرت شوند». 

این رویکرد شبیه همان ادعا درباره تاثیر «ضخامت کورتکس مغز بر توسعه» است: نوعی زیست‌شناسی‌کردنِ توسعه، بدون کوچک‌ترین پشتوانه تجربی. 

این در حالی است که از نظر دانش توسعه، متغیرهای مؤثر عبارت‌اند از: شفافیت، نهادها، قانون، آموزش، مشارکت، انضباط مالی، آزادی اقتصادی و اعتماد اجتماعی. نه مدل خودرو، نه محل تولد، نه داشتن یا نداشتن اتاق شخصی. 

تقلیل توسعه به آداب اشرافی

یکی از نکات عجیب سخنان او، مثال‌هایی است که برای «عقب‌ماندگی» می‌آورد: اهانت یک روزنامه‌نگار ایرانی به همسر رئیس‌جمهور فرانسه! بله رعایت موازین اخلاقی در نگاه رشد جامعه اسلامی- ایرانی، از اصول لازم است. اما وی طوری بیان کرده که گویی قبولی در آزمون توسعه به مفهوم عام، وابسته به رعایت آداب اشرافی در برابر نخبگان سفیدپوست غربی است.

اما آیا او همین میزان حساسیت را نسبت به توهین رسانه‌های غربی به مقدسات مسلمانان دارد؟ پاسخ تقریباً روشن است: خیر. و این، نشان‌دهنده درونی‌سازی منطق طبقاتی جهانی است: برخی تحلیلگران داخلی، خود را «طبقه فرودست جهان» می‌دانند که باید در مقابل «طبقه ممتاز غرب» رعیت‌وار رفتار کنند. این تصادفی نیست؛ این همان منطق است که در داخل کشور نیز بازتولید می‌شود: فقیر باید رعیت باشد؛ غنی باید ارباب. 

تجربه آمریکا: نخبگان بسته، نه الزاماً شایسته

اگر هم سخنان او ناظر به تجربه آمریکا باشد، باید گفت بله: بخش مهمی از ساخت قدرت در آمریکا از طبقات مرفه می‌آید. اما علت آن نه به خاطر ژن ذاتی خوب (به عنوان مثال IQ بالا) بلکه به خاطر سایر ژن ها! نظیر ژن بهره مندی از امکانات خوب برای راهیابی به مدارس و دانشگاه‌های گران و فوق گران، ژن بهره مندی از شبکه خانوادگی ثروتمند، ژن برخورداری حمایت مالی در کمپین‌های سیاسی، ژن خودتکثیری‌های نهادی مانند هیئت مدیره ها، صندوق‌های سرمایه و… است. این دقیقاً مورد انتقاد کارشناسان توسعه است؛ چرا که چنین چرخه بسته‌ای (که یکی از مهم‌ترین دلایل شکل گیری اقتصادی آن، رشد بیشتر بازده سرمایه نسبت به رشد اقتصادی است) بخش بزرگی از ظرفیت انسانی جامعه را حذف می‌کند. 

اصل حرف چیز دیگری است؟ 

با کنار هم‌گذاشتن مثال‌های او، روشن می‌شود که محور اصلی انتقادش «رفتار برخی سیاستمداران استقلال‌طلب ایران در برابر غرب» است؛ نه مسئله طبقه اجتماعی. 

اما در همین ادعا نیز یک تناقض بزرگ وجود دارد: همان سیاستمداری که به نظر می‌رسد هدف اشاره اوست، از نظر بسیاری از منابع بین‌المللی، یکی از توانمندترین استراتژیست‌های منطقه‌ای و باهوش‌ترین چهره‌های سیاست ایران توصیف شده است-یک نمونه نقض کامل برای نظریه او. 

درمجموع باید گفت: سخنان سریع‌القلم نه بر داده استوار است، نه بر تجربه، نه بر تحلیل علمی توسعه. این سخنان بیش از آن‌که تبیین‌کننده مشکلات ایران باشد، بازتاب یک جهان‌بینی طبقاتی است که در آن ثروت به‌جای توانایی می‌نشیند، ادب ظاهری جای سیاست را پر می‌کند و «تعامل با غرب» به معیار تشخیص صلاحیت تبدیل می‌شود. 

در حالی‌که تجربه تاریخی و اجتماعی-از هند تا آمریکا و از انقلاب‌ها تا اصلاحات-نشان می‌دهد پیشرفت زمانی رخ می‌دهد که همه طبقات جامعه فرصت مشارکت، رقابت و نقش‌آفرینی داشته باشند؛ نه زمانی که یک طبقه بر بقیه خط‌کش بکشد.

کدخبر: ۴۸۸۵۱
ارسال نظر