پشت فرمان شوتیها؛ قصه فقر، خطر و تلاش برای بقا
«اسکورت» ساخته یوسف حاتمیکیا، دریچهای به زندگی شوتیهایی است که برای تأمین معاش خطر میکنند. سه چهره از حوزه اقتصاد، روزنامهنگاری و نقد سینما در کافه خبر به بررسی ریشههای این پدیده و تصویر آن در سینما پرداختند.
به گزارش 24 آنلاین، وقتی شوتیگری به یکی از راههای پرخطر تأمین معاش تبدیل میشود، قضاوت درباره آدمهایی که پشت فرمان این خودروها مینشینند، بدون شناخت شرایط زندگیشان دشوار است. فیلم «اسکورت» به کارگردانی یوسف حاتمیکیا، با روایت زندگی شوتیها، دریچهای به جهان آدمهایی باز میکند که میان فقر، نبود فرصتهای شغلی و خطرهای جاده، برای گذران زندگی دست به انتخابهایی پرمخاطره میزنند. اما پشت این انتخابها چه واقعیتهای اقتصادی و اجتماعیای قرار دارد و سینما چگونه میتواند بهجای قضاوت، تصویری دقیقتر از این زندگیها ارائه دهد؟ حسین راغفر، اقتصاددان و استاد دانشگاه، رضا صائمی، روزنامهنگار و منتقد سینما، و بنفشه سامگیس، روزنامهنگار و گزارشگری که روایتهای میدانیاش از زندگی شوتیها در شکلگیری داستان فیلم مؤثر بوده است، از زاویههای مختلف به این پدیده پرداختد؛ از نابرابری اقتصادی و جبر جغرافیایی گرفته تا مسئولیت ساختارهای اجتماعی، شیوه بازنمایی شوتیها در سینما و تجربه زنان و مردانی که در این حرفه پرخطر کار میکنند.
آقای راغفر، میخواهم بحث را از منظر اقتصادی آغاز کنم. شوتیها قشری هستند که بهنظر میرسد در نتیجه نابرابری اقتصادی و فقر شکل گرفتهاند. چه اتفاقی میافتد که نابرابری اقتصادی در جامعه، گروهی از مردم را به سمت کارهای غیررسمی و مشاغل پرخطر سوق میدهد؛ مشاغلی که بسیاری از افراد شاغل در آنها را قاچاقچی میدانند و چندان همدلیای با آنها ندارند؟
حسین راغفر: گفته میشود نابرابری منشأ بسیاری از نابسامانیهای اجتماعی است و ریشه بخش بزرگی از مشکلات جوامع را باید در همین مسئله جستوجو کرد. نابرابریهایی که محصول ساختارهای سیاسی و اجتماعیاند، آسیبهای جدی روحی و روانی به افراد وارد میکنند. از این منظر، با نوعی «ترومای ساختاری» مواجهیم؛ آسیبی که نظام سیاسی و اجتماعی بر افراد تحمیل میکند و بر روح، روان و حتی جسم آنها اثر میگذارد. پیامدهای این وضعیت گسترده است و میتواند افراد بسیاری را به انزوای اجتماعی سوق دهد. حتی گفته میشود که ریشه بخشی از خودکشیها را نیز باید در همین نابرابریها جستوجو کرد. بنابراین، مطالعه نابرابری از این جهت اهمیت دارد که میتواند به شناخت منشأ بسیاری از آسیبها و شرور اجتماعی کمک کند.
به نظر من، فیلم «اسکورت» بیش از هر چیز بر پیامدهای همین نابرابریهای اجتماعی و اقتصادی تأکید دارد. در فیلم میبینیم فردی که شوتی است، لزوماً قاچاقچی نیست، بلکه در بسیاری از موارد، نقش واسطه و تسهیلگر انتقال کالا را برای قاچاقچیان بر عهده دارد؛ نقشی که در شرایط ناگزیر اقتصادی به آن روی آورده است. این افراد در واقع با نوعی رهاشدگی اجتماعی مواجهاند و احساس میکنند هیچ نظام حمایتی منسجم و کارآمدی برای پشتیبانی از آنها وجود ندارد. چنین وضعیتی به آسیبهای روحی جدی منجر میشود و زخمهای روانی و اجتماعی عمیقی بر جای میگذارد. برای نمونه، در فیلم درمییابیم که شخصیت اصلی، زنی شوتی، چند بار اقدام به خودکشی کرده است.
با این حال، در کنار آسیبهایی که این افراد متحمل میشوند، ویژگی دیگری نیز به چشم میآید: همدلی و احساس همبستگی میان آنها. این ویژگی را در رفتار اصلان، سرباز وظیفه نیروی انتظامی که به پایان دوران خدمتش نزدیک شده، میبینیم. او در موقعیتهای مختلف با کسانی همدلی میکند که خود قربانی شرایط اجتماعیاند. حتی نیروهای انتظامی نیز گاهی در مواجهه با این افراد، با وجود جایگاهشان در ساختار قانون، رنج و محرومیت آنها را درک میکنند.
از این نظر، فیلم بخشی از واقعیت زندگی قربانیان نظام اجتماعی را به تصویر میکشد؛ هرچند معتقدم واقعیت زندگی این افراد بسیار تلختر از چیزی است که در فیلم میبینیم. محدودیتهای بازنمایی چنین واقعیتهایی در فضای رسانهای ما نیز خود مسئلهای قابلتوجه است. با وجود این محدودیتها، «اسکورت» نشان میدهد که نابرابری تا چه اندازه میتواند به سلامت جسمی و روانی افراد آسیب بزند و آنها را در معرض خطرهای جدی قرار دهد.
یکی از نمونههای روشن این وضعیت، صحنهای است که زن شوتی برای فرار از دست نیروهای انتظامی دود ایجاد میکند و در پی آن، اتوبوس حامل دانشآموزان تصادف میکند. در این حادثه، دخترِ خواهر زن شوتی جان خود را از دست میدهد. اصلان، که در آن لحظه هنوز سرباز وظیفه است، تعقیب زن را رها میکند تا به آسیبدیدگان تصادف کمک کند؛ حادثهای که در پی اقدام همان زن رخ داده است. این صحنه، در کنار تلخی و پیامدهای فاجعهبار ماجرا، نوعی همدلی و همبستگی میان کسانی را نشان میدهد که هر یک به شکلی از شرایط اجتماعی آسیب دیدهاند.
البته، این همدلی را نباید به گروه خاصی محدود کرد. در میان بسیاری از قربانیان نظام اجتماعی نیز میتوان چنین ویژگیهایی را دید. دوستانی که با کودکانی مواجه میشوند که در سطلهای زباله به دنبال غذا میگردند، گاهی روایت میکنند که وقتی به آنها غذا میدهند، بعضی از کودکان میگویند سیرند یا غذای دریافتی را به دوست دیگری میدهند. این رفتارها نشان میدهد که افراد، با وجود همه آسیبهایی که متحمل شدهاند، همچنان میتوانند ویژگیهای اخلاقی و انسانی ارزشمندی را حفظ کنند.
این رفتارها مرا به یاد شعر مولانا میاندازد: «دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر/ کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست / گفتند یافت مینشود، جُستهایم ما / گفت آنک یافت مینَشوَد، آنم آرزوست»
به نظر من، «آنم آرزوست» را میتوان در همین آدمها دید؛ کسانی که با وجود آسیبهای عمیقی که نابرابری بر زندگیشان تحمیل کرده، هنوز وجوه انسانی خود را حفظ کردهاند. این زخمها پیامد شرایطی است که ساختار اجتماعی بر افراد تحمیل میکند و یکی از مهمترین جلوههای آن نیز فقر است؛ فقری که گروهها و طبقات مختلف جامعه را درگیر میکند و آثارش به شکلهای گوناگون بروز مییابد.
این پیوند میان افراد را در صحنه دیگری از فیلم نیز میبینیم. وقتی اسلحه اصلان را میگیرند و گمان میکنند او مأموری نفوذی است که برای شناسایی شبکه قاچاق آمده، افرادی که در آن مجموعه حضور دارند با او همدلی میکنند. آنها اسلحهای را که متعلق به معاون همان پاسگاه است، به اصلان بازمیگردانند تا بتواند از آنجا خارج شود. این رفتار نشان میدهد که میان این افراد، حتی بدون وجود رابطهای سازمانیافته، نوعی پیوند شکل گرفته است؛ پیوندی که از تجربه مشترک محرومیت، آسیبهای روانی و احساس رهاشدگی سرچشمه میگیرد.
در واقع، میتوان از شکلگیری نوعی جامعه در حاشیه جامعه عمومی سخن گفت؛ جمعی که اعضای آن به واسطه زخمهای مشترک به یکدیگر نزدیک شدهاند و برای حفظ خود و کمک به دیگران تلاش میکنند. برای مثال، در فیلم میبینیم که زن شوتی بخشی از درآمدش را میان افراد همان جمع تقسیم میکند. چنین رفتاری نشانهای از همدلی و همبستگی میان کسانی است که با وجود شرایط دشوار زندگی، نسبت به یکدیگر احساس مسئولیت دارند.
با این همه، نباید از یاد برد که این افراد در وهله نخست قربانی شرایط و ساختارهای اجتماعیاند؛ ساختارهایی که نابرابری را بازتولید میکنند و از طریق تصمیمگیریهای کلان اقتصادی و سازوکارهای حکمرانی، فشارهای نامتوازنی بر گروههای مختلف جامعه وارد میآورند. البته همه افراد به یک شکل با این وضعیت مواجه نمیشوند. برخی به خودآزاری روی میآورند، برخی اقدام به خودکشی میکنند و برخی دیگر در دام مواد مخدر و اعتیاد گرفتار میشوند؛ پیامدهایی که میتواند زندگی خود آنها و اطرافیانشان را تحت تأثیر قرار دهد.
البته، این شکل از آسیبها مختص جامعه ما نیست و در نقاط مختلف جهان نیز در میان قربانیان نابرابریهای ساختاری دیده میشود. آنچه در فیلم «اسکورت» به وضعیت جامعه ما مربوط میشود، شکلگیری نوعی فعالیت پرخطر است که با ویژگیهای یک اقتصاد سالم و مولد سازگاری ندارد. شوتیگری تنها نمونه چنین وضعیتی نیست و مشاغل پرمخاطره دیگری مانند کولبری نیز در همین چارچوب قابل بررسیاند. کولبرها در سالهای اخیر بیشتر مورد توجه قرار گرفتهاند و بخشی از دشواریهای زندگی و کارشان بازتاب یافته است؛ با این حال، شوتیگری نیز پدیدهای است که باید از منظر شرایط معیشتی و اجتماعی بررسی شود.
از برخی جهات، زندگی شوتیها حتی از زندگی کولبرها نیز پرخطرتر است؛ زیرا آنها دائماً در معرض شناسایی و تعقیب نیروهای انتظامی قرار دارند و برای ادامه کار ناچارند از قانون بگریزند. این افراد خطرهای بزرگی را میپذیرند، اما مسئله اصلی این است که چه شرایطی آنها را به چنین مسیری سوق داده است. به اعتقاد من، نمیتوان این زندگی پرخطر را صرفاً نتیجه انتخاب فردی دانست؛ بلکه باید آن را در ارتباط با شرایطی بررسی کرد که نظام اجتماعی و اقتصادی پیش روی آنها قرار داده است.
«اسکورت» بهجای قضاوت اخلاقی، سراغ آسیبشناسی اجتماعی میرود
به همدلی اشاره شد. شوتیها نیز مانند کولبرها از گروههای بهحاشیهراندهشده جامعهاند، اما بهنظر میرسد جامعه با کولبرها همدلی بیشتری دارد، درحالیکه شوتیها بیشتر بهعنوان قاچاقچی و افرادی که کار خلاف انجام میدهند شناخته میشوند. از منظر جامعهشناختی چه اتفاقی میافتد که گروهی از افراد به حاشیه رانده میشوند و در افکار عمومی با نگاه منفی مواجه میشوند؟
رضا صائمی: بخش عمده نکاتی را که میخواستم مطرح کنم، آقای راغفر بهدرستی بیان کردند؛ اما من میخواهم از زاویه دیگری به موضوع نگاه کنم. شاید یکی از دلایل تفاوت نگاه جامعه به کولبرها و شوتیها این باشد که در کولبری، بدن انسان مستقیماً سرمایه کار است. تنانگی در اینجا اهمیت زیادی دارد؛ بدن انسان بار را حمل میکند و فشار کار مستقیماً بر جسم او وارد میشود. ما آثار نابرابری و فرسودگی را حتی روی بدن کولبرها میبینیم. اما در شوتیگری، ابزاری به نام ماشین میآید و جایگزین تن میشود. البته بدنه ماشین در اینجا نیز نوعی رابطه مکانیکی و تنانه دارند، اما در کولبری، خود بدن انسان سرمایه اصلی کار است. شاید همین تفاوت در ابزار کار باعث شود که نوعی تمایز عاطفی و احساسی در قضاوت ما درباره این دو شغل شکل بگیرد.
از طرف دیگر، یکی از ویژگیهای فیلم «اسکورت» این است که به شوتیها نگاه جرمانگارانه ندارد؛ بلکه با رویکردی آسیبشناسانه به آنها نگاه میکند. فارغ از اینکه درباره ماهیت این شغل چه قضاوتی داشته باشیم، شوتیها نسبت به کولبرها واجد نوعی مهارت حرفهای هم هستند. رانندگی آنها مهارتی است که دارند در حالی که در کولبرها این مهارت وجود ندارد تنها سرمایه همان بدنی است که باید باری را تحمل کند. این ویژگیها میتوانند در قضاوت افکار عمومی درباره این دو حرفه مؤثر باشند.
فیلم «اسکورت» تا چه اندازه توانسته از ظرفیتهای ژانر اکشن جادهای برای پیشبرد داستان و پرداختن به زندگی شوتیها استفاده کند و میان هیجان و تعقیبوگریزهای جادهای و روایت اجتماعی زندگی این افراد تعادل برقرار کند؟
صائمی: «اسکورت» دومین فیلم یوسف حاتمیکیاست. برای من جالب بود که او در فیلم اولش، «شب طلایی»، از میزانسن و فضایی بسته در داخل یک خانه استفاده کرده بود؛ فیلمی درونگرا که تمام اتفاقاتش در فضایی محدود میگذشت. اما در «اسکورت» با فضایی کاملاً بیرونی و ژانر جادهای مواجهیم. نکته جذاب این است که فیلم صرفاً یک اثر جادهای به معنای متعارف، یعنی فیلمی حادثهای و اکشن، نیست؛ بلکه ژانر جادهای را با رئالیسم اجتماعی پیوند میزند و از دل این ترکیب به آسیبشناسی اجتماعی میرسد.
همین ویژگی فیلم را جذاب میکند. «اسکورت» صحنههایی دارد که میتواند مخاطبان علاقهمند به آثار اکشن را هم جذب کند؛ از تعقیبوگریزهای جادهای گرفته تا دود، سرعت و قاببندیهایی که برای ایجاد هیجان طراحی شدهاند. با این حال، فیلمساز صرفاً به دنبال سرگرمکردن مخاطب نیست. در اینجا حادثه فقط اتفاقی هیجانانگیز نیست، بلکه فاجعهای است که باید ریشهها و پیامدهای آن را بررسی کرد. همانطور که آقای راغفر اشاره کردند، نابرابری اقتصادی و ساختار معیوب اجتماعی و اقتصادی، بر عاملیت افراد تأثیر میگذارد و به آنها آسیب میزند.
اگر از منظر روانکاوانه به موضوع نگاه کنیم، وقتی امکان خودشکوفایی در جامعه فراهم نباشد، چه در سطح فردی و چه در سطح اجتماعی، زمینههای خودویرانگری شکل میگیرد و انسانها ممکن است به رفتارهایی روی بیاورند که در نهایت به خودشان آسیب میزند. در «اسکورت» با جلوهای از این وضعیت در سطح اجتماعی مواجهیم. نکتهای که آقای راغفر هم به آن اشاره کردند، این است که آسیبشناسی شوتیگری در فیلم، فراتر از این حرفه قابل تعمیم است و میتوان آن را درباره مشاغل دیگری نیز به کار برد؛ حتی روزنامهنگاری، یعنی شغلی که خود ما انجام میدهیم.
وقتی افراد در مرحله «اقتصاد بقا» قرار میگیرند، بسیاری از آسیبهایی که در زندگی شوتیها دیده میشود، در مشاغل دیگر نیز بروز پیدا میکند. بنابراین، اینطور نیست که چون شوتیگری شغلی غیررسمی یا کاذب است، آسیبهای مورد بحث فقط به همین حرفه محدود بماند. امروز بسیاری از ما در وضعیت بقا زندگی میکنیم و میتوان رد این آسیبها را در روح و روان، مناسبات زندگی و روابط افراد با یکدیگر مشاهده کرد.
از همین منظر، برای من جذاب بود که حاتمیکیا به سراغ این موضوع رفته است. ژانر جادهای میتوانست فرصتی برای ساخت فیلمی پرمخاطب و پرفروش باشد که صرفاً بر مؤلفههای اکشن و سرگرمکننده تکیه کند. فیلم نیز با حضور بازیگران شناختهشدهای مانند امیر جدیدی و هدی زینالعابدین، از ظرفیت جذب مخاطب برخوردار است؛ اما مسیر دیگری را انتخاب میکند و امکانات ژانر را در خدمت دغدغههای اجتماعی خود قرار میدهد.
فیلم نه نگاهی صرفاً اخلاقی به شخصیتها دارد و نه میخواهد از منظر حقوقی درباره آنها حکم صادر کند. اگر با نگاهی صرفاً اخلاقی یا حقوقی به این سوژه میپرداختیم، احتمالاً تصویری منفی از شوتیها ارائه میشد و زمینه همذاتپنداری مخاطب با آنها از بین میرفت. در چنین روایتی، شوتیها صرفاً قاچاقچیانی معرفی میشدند که به اقتصاد آسیب میزنند؛ درحالیکه «اسکورت» نشان میدهد این اقتصاد معیوب است که به افراد آسیب میزند و زمینه شکلگیری چنین مشاغلی را فراهم میکند.
نکته جذاب دیگر برای من، فاصلهای است که فیلمساز با سوژه خود حفظ میکند. او نمیخواهد صرفاً با نگاهی اخلاقی به شخصیتها بنگرد یا از ابتدا درباره آنها قضاوت کند. در نتیجه، نوعی نگاه همدلانه شکل میگیرد که مخاطب را نیز به همذاتپنداری با شخصیتها سوق میدهد. یکی از دلایل شکلگیری این نگاه را باید در پشتوانه پژوهشی فیلم جستوجو کرد؛ چراکه فیلمنامه «اسکورت» بر مبنای پژوهش روزنامهنگاری تحقیقی نوشته شده است.
واقعیت این است که یکی از ضعفهای سینمای اجتماعی ما، بهویژه در بازنمایی طبقه فرودست، این است که گاهی رنج این طبقه را به تزئینی برای جذب مخاطب تبدیل میکنیم. بهجای آنکه رنج آنها را روایت کنیم، میکوشیم تصویری جذاب از زندگیشان بسازیم؛ تصویری که به دلیل متفاوت و گاه غریببودن این شیوه زندگی، برای مخاطب جذابیت دارد. در چنین آثاری، سرگرمی بر آگاهیبخشی درباره رنج طبقه فرودست غلبه میکند و تجربه زیسته این افراد به ابزاری برای خلق جذابیت بصری و دراماتیک تبدیل میشود.
اما در «اسکورت» با چنین رویکردی مواجه نیستیم. فیلم بر پژوهشی جدی و روزنامهنگارانه استوار است و میکوشد رنج این طبقه را به تصویر بکشد، نه اینکه صرفاً از آن برای جذابترکردن روایت استفاده کند. فیلم فقر و مشکلات این گروه را بزک نمیکند، بلکه تلاش دارد از منظر خود این افراد به زندگیشان نگاه کند و مسئله را از درون تجربه آنها روایت کند. به همین دلیل، با شخصیتهایی کاریکاتوری روبهرو نیستیم و امکان همذاتپنداری با آنها فراهم میشود. به باور من، پشتوانه گزارش روزنامهنگارانه و پژوهش میدانی فیلمنامه، نقش مهمی در شکلگیری این نگاه و فاصلهگرفتن فیلم از بازنمایی کلیشهای طبقه فرودست دارد.
محدودیتها اجازه نمیدهد تمام واقعیت زندگی شوتیها روایت شود
خانم سامگیس، شما سالها در حوزه اجتماعی کار کردهاید و گزارشهای میدانی متعددی نوشتهاید. یکی از گزارشهای شما نیز درباره شوتیها بود که فیلم «اسکورت» از این سوژه الهام گرفته است. با توجه به تجربه میدانی شما، فیلم تا چه اندازه توانسته واقعیت زندگی شوتیها و کسانی را بازنمایی کند که بهدلیل فقر و نابرابری اقتصادی به مشاغل خطرناک روی میآورند؟
بنفشه سامگیس: محدودیتهای قانونی که بر سینما و بهطور کلی هنر سایه انداختهاند، بهویژه در سینما که مخاطب عام دارد، احتمالاً در بخشهایی دست کارگردان را بستهاند. وقتی مشخصاً به استانهای بوشهر و هرمزگان میرویم، مناطقی که بیشترین تعداد شوتیها در آنها فعالیت میکنند، میبینیم که با انواع مختلفی از این پدیده روبهرو هستیم؛ از شوتی کالا و سوخت گرفته تا جابهجایی اسلحه، مواد مخدر و حتی انسان.
مواد مخدر و اسلحه از کشورهای حوزه خلیج فارس و از راه دریا وارد میشوند و جابهجایی انسان نیز بخشی از این فعالیتهاست. به یاد دارم در سفری به هرمزگان، در منطقه جاسک، با فردی مواجه شدم که هماهنگکننده قاچاق انسان، اسلحه و مواد مخدر بود. این افراد، برخلاف شوتیهای کالا، تمایلی ندارند هویتشان فاش شود و برای پنهانماندن آن، احتیاط زیادی به خرج میدهند.
آن فرد حاضر شد در شرایطی بسیار خاص با من صحبت کند. باید شبانه، بدون ضبطصوت و تلفن همراه، سوار ماشینش میشدم؛ در حالی که صورت او را نمیدیدم. او روی صندلی جلو نشسته بود و من فقط باید به حرفهایش گوش میدادم. حتی اجازه نداشتم از او سؤال بپرسم و پس از پایان صحبتهایش نیز باید از ماشین پیاده میشدم. احتمالاً کارگردان نمیتوانسته این ابعاد را در فیلم نشان دهد؛ زیرا پرداختن به این موارد میتوانست ضعف دستگاه انتظامی و حتی دستگاه قضایی را در مواجهه با اقتصادی ناسالم که زمینهساز شکلگیری چنین پدیدههایی است، آشکارتر کند.
در کولبری نیز با وضعیتی مشابه روبهرو هستیم. در بعضی معابر غیررسمی منطقه کردستان، کولبرانی فعالیت میکنند که ممکن است صرفاً برای تأمین معاش به این کار روی آورده باشند. تأکید میکنم که ممکن است یک کولبر بههیچوجه تمایلی نداشته باشد باری را حمل کند که میداند غیرقانونی است؛ زیرا از مجازات آن آگاه است. ممکن است نخواهد اسلحه یا مشروبات الکلی جابهجا کند، اما تنگدستی او را به پذیرش این کار وادار کند؛ چون دستمزد بیشتری میگیرد.
در شوتیگری هم همین وضعیت وجود دارد. مجازات شوتیای که انسان جابهجا میکند، با مجازات کسی که مثلاً بار کفش میآورد، تفاوت زیادی دارد. به نظرم، محدودیتهایی از این دست در بازنمایی فیلم نیز وجود داشته است. من در گزارشهایی که آن سالها مینوشتم، میتوانستم به این موارد اشاره کنم. البته شاید در آن دوره خطوط قرمز تا اندازهای کمرنگتر بود و امکان داشت گستردهتر درباره این مسائل بنویسیم؛ اما امروز، متأسفانه، محدودیتها بیشتر شده و نوشتن درباره بعضی موضوعات دشوارتر است.
با این حال، حتی در همان سالها نیز با شوتیهای فعال در زمینه جابهجایی انسان و مواد مخدر صحبت کرده بودم و آنها از فعالیتهایشان میگفتند. امروز هم شوتی سوخت داریم. گاهی خبرهایی از اجرای طرحهای ضربتی منتشر میشود و اعلام میکنند گروه بزرگی را در روستای کلاهی دستگیر کردهاند؛ اما مسئله اصلی همچنان باقی است.
مسئله اصلی، نبود فرصتهای معیشتی در این مناطق است. در مناطقی مانند بوشهر و هرمزگان، شغل کافی وجود ندارد و دریا نیز در نتیجه سیاستهای دولتها طی دو دهه گذشته، ظرفیتهای پیشین خود را تا حد زیادی از دست داده است. مردم در چنین شرایطی به سمت جابهجایی کالا، انسان، مواد مخدر یا اسلحه میروند؛ فعالیتهایی که دولت آنها را قاچاق مینامد. وقتی هیچ امکان معیشتی برای مردم فراهم نمیکنید و به جادهها و شهرکهای صنعتی نگاه میکنید و میبینید این شهرکها به فضاهایی خاکخورده و متروکه تبدیل شدهاند، چون سرمایهگذاری در آن مناطق امنیت و امکان فعالیت خود را از دست داده است، مردم چه راه دیگری پیش رو دارند؟
نکته قابل تأمل این است که همزمان با فراهمنکردن فرصتهای شغلی، برای فرزندآوری نیز تبلیغ میشود. اما فرزندی که به دنیا میآید، قرار است چه شغلی داشته باشد و چگونه زندگی کند؟ در نهایت، ممکن است ناچار شود کارگری کند. اگر به اسکلههای این مناطق بروید، جوانان زیادی را میبینید که بسیاری از آنها فقط به این دلیل توانستهاند در اسکله کارگر شوند که از طریق آشنا یا پارتی امکان ورود به این شغل را پیدا کردهاند. در چنین شرایطی، کارگر اسکلهشدن خودش نوعی موفقیت محسوب میشود.
این وضعیت را میتوان در سرنوشت خانوادههای صیادان نیز دید. به خاطر دارم که در دهه ۱۳۹۰، خانوادههای صیادان بارها سفرههای خالی خود را روی اسکله پهن کردند. این اتفاق در دورهای رخ داد که دولت به کشتیهای صید ترال، از جمله کشتیهای چینی، مجوز داده بود تا در آن مناطق تور بیندازند؛ اقدامی که آخرین امیدهای بندرنشینان را نیز از آنها گرفت.
به نظر من، نمیتوان همه این واقعیتها را در یک فیلم روایت کرد. در هر دولتی که بخواهید این مسائل را مطرح کنید، ممکن است به گروهی بربخورد و عوامل فیلم یا کارگردان با مشکل مواجه شوند. در روزنامهنگاری نیز محدودیتها حتی بیشتر است. تجربه داشتهایم که نوشتن یک گزارش یا نقد به توقیف روزنامه یا بازداشت خبرنگار منجر شده است.
بنابراین، فکر میکنم این محدودیتها باعث میشوند بخشی از واقعیتهای زندگی مردم این مناطق ناگفته باقی بماند و همچون رازی در همانجا دفن شود.
قاچاق سوخت؛ فعالیتی سازمانیافته با قربانیانی در پایین زنجیره
آقای راغفر، درباره شوتیها گفته میشود که بخش بزرگی از قاچاق سوخت کشور بر عهده آنهاست؛ درحالیکه گروهی معتقدند این افراد فقط واسطههایی کوچکاند و سهم چندانی در حجم عظیم قاچاق سوخت ندارند. آیا آماری وجود دارد که نشان دهد جابهجایی سوخت به دست شوتیها چه سهمی از این پدیده دارد؟
راغفر: قاچاق سوخت، به نظر من، فعالیتی تا حد زیادی سازمانیافته و در برخی موارد مرتبط با ساختارهای درون حاکمیتی است. مسئله صرفاً این نیست که فردی چند بشکه سوخت را جابهجا کند؛ بلکه با فرایندی مشخص و سازمانیافته روبهرو هستیم. اطلاعاتی که گاهی بهصورت رسمی منتشر میشود، بسیار عجیب است. برای مثال، خبرهایی درباره کشیدهشدن خط لولهای به طول ۶۰ کیلومتر از یک پالایشگاه به سمت پاکستان و قاچاق سوخت هواپیما منتشر شده است. روشن است که چنین فعالیتی نمیتواند کار چند شوتی باشد. پالایشگاههای جنوب کشور در مناطق استراتژیک و سیاسی قرار دارند و طبیعتاً باید تدابیر امنیتی شدیدی در آنها برقرار باشد. بنابراین، وقتی خط لولهای برای انتقال این حجم از سوخت ایجاد میشود، نمیتوان تصور کرد که این کار صرفاً به دست چند فرد انجام میگیرد.
مقامهای رسمی نیز ارقامی در حدود ۲۰ تا ۳۰ میلیون لیتر قاچاق سوخت در روز اعلام کردهاند. این رقم بسیار بزرگ است و پذیرفتنی نیست که چنین حجمی از سوخت بهصورت اتفاقی و تنها به دست گروهی از افراد جابهجا شود. از سوی دیگر، کالاهای قاچاق نیز به دارو، که در فیلم به آن پرداخته میشود، محدود نیستند. کالاهای گرانقیمتتری هم وجود دارند که جابهجایی آنها ریسک بیشتری دارد و همین موضوع میتواند انگیزه پذیرش خطر را برای شوتیها افزایش دهد.
در مجموع، قاچاق در کشور تا حد زیادی پدیدهای سازمانیافته است و مسئولان نیز از وجود آن اطلاع دارند. با این حال، قربانیان این فعالیتها معمولاً افراد دیگری هستند و برندگان اصلی، گروههای خاصیاند که بهنوعی با ساختار قدرت و حاکمیت ارتباط دارند. کسانی که در قاچاق سازمانیافته فعالیت میکنند، ممکن است از نوعی امنیت و حمایت برخوردار باشند؛ زیرا سازماندهندگان این فعالیتها ناگزیرند تا حدی از کارگزاران خود پشتیبانی کنند. البته این کارگزاران نیز ممکن است استثمار شوند، اما دستکم از نوعی پوشش ریسک و بیمه غیررسمی برخوردارند. در مقابل، افرادی که بهصورت شخصی کالا جابهجا میکنند یا شوتیهایی که نقش واسطه انتقال کالا را بر عهده دارند، در موقعیت کاملاً متفاوتی قرار میگیرند. آنها از حمایت مشخصی برخوردار نیستند و خطر و ریسک تقریباً بهطور کامل متوجه خودشان است؛ بدون آنکه پوشش حمایتی یا تضمینی برای جبران خسارتهای احتمالی داشته باشند.
قاچاق به دلیل ماهیت غیررسمی خود، آمار دقیقی ندارد؛ اما حتی ارقام تقریبی اعلامشده درباره جابهجایی روزانه ۲۰ تا ۳۰ میلیون لیتر سوخت نشان میدهد که این مسئله میتواند بر ناترازی انرژی در داخل کشور نیز تأثیر بگذارد. در نهایت، هزینههای این ناترازی را مردم در شهرها و مناطق مختلف کشور میپردازند.
به نظر من، باید به قاچاق از زاویه دیگری هم نگاه کرد: برای بخشی از افراد، ورود به این فعالیتها نتیجه اجبار اقتصادی و تلاشی برای بقاست. وقتی راه دیگری برای تأمین معاش و ادامه زندگی ندارند، ناچار میشوند خطر را بپذیرند. این مسئله، البته، به معنای نادیدهگرفتن ماهیت غیرقانونی فعالیتها نیست؛ بلکه نشان میدهد برای فهم پدیده شوتیگری، باید علاوه بر نقش افراد، به ساختار اقتصادی و شرایطی نیز توجه کرد که آنها را به پذیرش چنین خطرهایی سوق میدهد.
رضا صائمی: هر شغلی تا حدی با ریسک همراه است، اما مسئله در اینجا این است که خود ریسک به شغل تبدیل میشود. وقتی ناامنی اقتصادی وجود دارد، ریسک به شغل تبدیل میشود.
آقای صائمی، در توضیحات شما بر جبر اجتماعی و شرایطی تأکید شد که افراد را به سمت شوتیگری سوق میدهد. آیا فیلم در این همدلی زیادهروی نمیکند؟ گاهی بهنظر میرسد هیچ شخصیت منفیای در فیلم باقی نمیماند؛ نه در میان شوتیها و نه حتی در میان نیروهای انتظامی. آیا هر فردی که وارد این حرفه میشود، الزاماً قربانی است یا ممکن است خودش نیز در شکلگیری وضعیت موجود نقش داشته باشد؟
صائمی: این پرسش اخلاقی مطرح میشود که آیا هر کسی که در شوتیگری فعالیت میکند، قربانی شرایط است یا ممکن است در مواردی خود نیز در شکلگیری وضعیت موجود نقش داشته باشد؟ به نظر من، هر فیلمی از زاویه دید مشخصی ساخته میشود. همانطور که روزنامهنگار هنگام نوشتن درباره یک موضوع، از ایده و منظر مشخصی به آن نگاه میکند، فیلمساز هم نمیتواند در یک اثر به تمام ابعاد یک پدیده بپردازد. قرار است فیلم ما را با قصهای آشنا کند و از طریق آن نوعی آشناییزدایی انجام دهد. یکی از کارکردهای هنر و سینما همین است که ما را از تصویرهای کلیشهای و تثبیتشده در افکار عمومی دور کند و امکان نگاه متفاوتی به پدیدهها و شخصیتها بدهد.
البته شاید کارگردان میتوانست یکی دو شخصیت از میان شوتیها را نشان دهد که صرفاً به دلیل اجبار اقتصادی وارد این حرفه نشدهاند و دلایل دیگری، مانند راحتطلبی یا انتخاب شخصی، آنها را به این کار سوق داده است. حضور چنین شخصیتهایی میتوانست از یکدستشدن تصویر شوتیها جلوگیری کند؛ اما این نکته لزوماً به معنای آن نیست که فیلم در حال سفیدنمایی این پدیده است. نگاه فیلمساز نه سیاهنمایی است و نه صرفاً بر قضاوت اخلاقی و حقوقی درباره شخصیتها استوار شده است. او نمیخواهد درباره تکتک آنها حکم صادر کند، بلکه وزن درام و عناصر روایی فیلم را بر شرایط اجتماعی و اقتصادیای متمرکز کرده است که زمینه شکلگیری شوتیگری را فراهم میکنند.
یکی دیگر از نکات مهم فیلم، مسئله نابرابری جنسیتی است. نابرابری اقتصادی فقط بر وضعیت شغلی افراد تأثیر نمیگذارد، بلکه هویت جنسیتی و زندگی شخصی آنها را نیز تحت تأثیر قرار میدهد. در «اسکورت» با زنی مواجهیم که در ساختاری معیوب و زیر فشار قدرت، نابرابری اقتصادی و شرایط محیطی، ناچار شده است نقشهایی را بپذیرد که معمولاً مردانه تلقی میشوند. گویی او برای رسیدن به استقلال مالی باید زنی بسیار قوی باشد و بخشی از نیازهای عاطفی و شخصی خود را کنار بگذارد.
برای من جالب بود که فیلم، بدون افتادن به دام سانتیمانتالیسم، رابطهای عاطفی میان هلما و اصلان شکل میدهد؛ رابطهای که بهصورت مستقیم و آشکار به نمایش گذاشته نمیشود، اما میتوان نشانههای آن را در لایههای زیرین داستان دید. در پس تصویر زنی که رانندگی میکند و رفتاری بهظاهر مردانه دارد، انسانی با نیازهای عاطفی وجود دارد؛ گویی این شیوه زندگی و ضرورتهای آن، مجال بروز بخشی از احساسات و نیازهای او را محدود کرده است.
یکی از جذابترین بخشهای فیلم برای من، دیالوگی است که هلما با اصلان دارد و در آن توضیح میدهد پیش از ورود به این حرفه چه راههایی را امتحان کرده و چند بار با درهای بسته مواجه شده است. او تلاش کرده کار دیگری پیدا کند، اما شرایط لازم برایش فراهم نشده و در نهایت، به دلیل اجبارهای اقتصادی و شرایط زندگیاش به شوتیگری روی آورده است.
در این فرایند، فقط وضعیت شغلی هلما تحت تأثیر اقتصاد معیوب قرار نمیگیرد؛ جنسیت و نیازهای عاطفی او نیز از این چرخه آسیب میبینند. بنابراین، ما صرفاً با یک هویت شغلی مواجه نیستیم، بلکه هویت فردی و جنسیتی او نیز تحت تأثیر شرایط اجتماعی و اقتصادی شکل میگیرد و آسیب میبیند. از این منظر، انتخاب یک زن بهعنوان شخصیت اصلی شوتی در فیلم اهمیت ویژهای دارد. این انتخاب نشان میدهد که نابرابری اقتصادی و ساختار معیوب اجتماعی چگونه میتوانند تمام ابعاد زندگی یک انسان را تحت تأثیر قرار دهند؛ از شغل و استقلال مالی گرفته تا هویت جنسیتی، روابط عاطفی و امکان تجربهکردن زندگی شخصی.
شوتیهای زن هم برای تأمین معاش، خطر مرگ را میپذیرند
در جامعه ما یک سری از مشاغل همیشه مردانه تلقی میشود. شوتیگری در این میان شغلی بسیار سخت، خشن و پرخطر است که معمولاً آن را مردانه میدانیم. تجربه میدانی شما از حضور زنان در این حرفه چیست؟ چه تعداد از شوتیها زن هستند و نابرابری اقتصادی چگونه آنها را به سمت این کار سوق میدهد؟
بنفشه سامگیس: با احترام به همه اقوام ایرانی، در سه منطقه کشور با نگرشهای فرهنگی و قومیتی مشخصی درباره زنان مواجهیم: استان سیستانوبلوچستان، بهویژه منطقه بلوچستان؛ منطقه کردستان؛ و جنوب کشور، شامل استانهای بوشهر و هرمزگان. در هر سه منطقه، پدیده قاچاق نیز وجود دارد. در این مناطق، برای زنان وظایف مشخصی تعریف شده است؛ از جمله مادری، ازدواج زودهنگام و تا حدی دور ماندن از جامعه. البته در سالهای اخیر، با افزایش تحصیلات دختران، این فرهنگ تا اندازهای تغییر کرده است، اما همچنان در بخشهایی از این مناطق، چنین نگاهی غالب است.
با وجود این محدودیتهای فرهنگی، زنان در هر سه منطقه وارد فعالیتهایی شدهاند که با خطرهای جدی همراه است. در جریان گزارشهایی که تهیه کردهام، نمونههایی از حضور زنان در جابهجایی سوخت، کولبری و حمل کالا دیدهام. در منطقه بلوچستان، شوتیِ سوختبر زن نداریم، اما زنانی از استانهای دیگر سوخت را تا آستانه قاچاق به پاکستان حمل میکنند. برای مثال، زنی که با خودروی شخصیاش با واسطهها و دلالها ارتباط دارد، ممکن است از استان یزد گازوئیل جابهجا کند. این زنان معمولاً جرئت نمیکنند بنزین حمل کنند و گازوئیل را تا نقاطی مانند مندیهای کرمان یا ایرانشهر میرسانند.
در هرمزگان نیز وضعیت مشابهی وجود دارد. در میناب، افرادی برای من تعریف میکردند که زنانی از بعضی استانها، با هماهنگی دلالها، بار را مرحلهبهمرحله جابهجا میکنند. اما از مرحلهای به بعد، بهدلیل انحصار بومیگرایی در بعضی مسیرها، اجازه نمیدهند زنان غیربومی پیشتر بروند. بااینحال، در بخشهایی از نوار ساحلی هرمزگان، جابهجایی سوخت مشخصاً در دست زنان است؛ بهطوریکه حتی وقتی تلفن میکنید، یک زن پاسخ میدهد و مردان نقش چندانی در این فعالیت ندارند. در منطقه کردستان نیز کولبران زن داریم و تعدادی زن هم در شوتیگری مشغول کار هستند.
در میان زنانی که وارد این فعالیتها شدهاند، زن شوتی نمونهای از زنانی است که تجربه زندگیاش بخشی از واقعیت این زنان را نشان میدهد. شخصیتی که هلما در فیلم «اسکورت» نقشش را بازی میکند، از یک شخصیت واقعی الهام گرفته است. با توجه به اینکه سالها از آن ماجرا گذشته، فکر میکنم بتوانم نام واقعی او را بگویم. این زن شهلا نام دارد. در مسیری به سمت شیراز، گردنهای وجود دارد که شهلا با ماشینش از آن سقوط کرد. خودش برایم تعریف میکرد که دو سه خودروی شوتی در تاریکی شب به کمکش آمدند تا پلیس متوجه ماجرا نشود. از آن بعد آن گردنه را به نام او «پیچ شهلا» گذاشتند.
اما زندگی شهلا فقط به خطرهایی که در جاده با آنها روبهرو میشد، محدود نبود. او از همسرش جدا شده بود و مسئولیت نگهداری و تأمین مخارج زندگی فرزندش را بر عهده داشت. به یاد دارم وقتی در ساحل بندرعباس نشستیم و با هم صحبت کردیم، برایم تعریف کرد که غذای فرزندش را داخل یخچال میگذارد و روی در یخچال مینویسد هر غذا در چه ساعتی باید گرم شود. او میگفت وقتی برای جابهجایی بار به جاده میرود، فرزندش میداند پس از بازگشت از مدرسه چهکار کند، غذایش را چگونه گرم کند و چه ساعتی بخوابد. حتی در طول مسیر با فرزندش تماس میگرفت تا مطمئن شود او تصور نکند چون مادرش در خانه نیست، میتواند هر کاری دلش میخواهد انجام دهد.
این جزئیات نشان میداد که شهلا، در کنار پذیرش خطرهای شغلش، باید مسئولیت مادری و اداره زندگی فرزندش را نیز بهتنهایی بر عهده میگرفت. بااینحال، آنچه درباره او دیدم فقط به دشواریهای زندگی شخصیاش مربوط نمیشد؛ نحوه حضورش در محیط کار نیز نکته مهمی داشت. یکی از نکاتی که در جابهجایی سوخت، کولبری و حمل کالا در نوار ساحلی هرمزگان دیدهام، این است که وقتی زنان وارد این مشاغل میشوند، در محیط کار جنسیتشان به حاشیه میرود. منظورم این نیست که دیگران آنها را تحسین میکنند و میگویند چه زن شجاعی که وارد چنین حرفهای شده است؛ بلکه با آنها مانند دیگر شاغلان این حرفه رفتار میشود. شوتیها این زنان را یکی از خودشان میدانند. شهلا خودش پنچرگیری میکرد و تا حدی هم تعمیرات ماشین را بلد بود؛ درست مانند آنچه در فیلم نشان داده میشود.
این برخورد را میشد در مناسبات روزمره کاری نیز دید. در آن منطقه تعمیرگاههایی وجود داشت که مشتریان اصلیشان شوتیها بودند، زیرا مشکلات خودروهای آنها با مشکلات معمول خودروها تفاوت داشت. مکانیکها هم میدانستند وقتی شهلا برای تعمیر ماشینش مراجعه میکند، باید او را بهعنوان یک شوتی بشناسند، نه صرفاً یک زن. بنابراین، همان هزینهای را از او میگرفتند که از یک شوتی مرد دریافت میکردند.
در منطقه کردستان نیز وضعیت مشابهی وجود دارد. اگر یک کولبر زن سقوط کند، همکارانش با نگاه متفاوتی با او برخورد نمیکنند؛ یعنی در میان اعضای این صنف، جنسیت لزوماً مبنای قضاوت درباره افراد نیست. در چنین محیطهایی، افراد نمیگویند: «تو برای معاش خودت کار میکنی و من هم برای معاش خودم.» در این فضا، ترحم به دلیل زنبودن جایی ندارد و زنان نیز مانند مردان با خطرها و دشواریهای این کار مواجه میشوند.
البته این برخورد در محیط کار به معنای آن نیست که زنان از فرصتهای برابر برخوردارند یا شرایط زندگی و اشتغالشان آسان است. بهنظر من، زنانی که چنین ریسکی را میپذیرند، همانطور که آقای صائمی گفتند، در شرایطی قرار گرفتهاند که ریسک به بخشی از شغلشان تبدیل شده است. آنها باید زندگیشان را اداره کنند و بهویژه در این سه منطقه، راههای محدودی برای تأمین معاش زنان وجود دارد.
از این منظر، شوتیگری برای زنان نیز مانند مردان، مجموعهای از الزامات و آمادگیها را به همراه دارد. شوتی زن باید وسایل لازم را در ماشین داشته باشد؛ از غذا و فلاسک چای گرفته تا بطری آب و هر وسیله دیگری که ممکن است در طول مسیر به آن نیاز پیدا کند. این زنان نیز شرایط کار را مانند مردان میپذیرند و خود را برای دشواریها و خطرهای جاده آماده میکنند.
آنچه در تجربه این زنان برای من اهمیت دارد، همین پذیرش مسئولیت و مواجهه مستقیم با خطر است. شما نمیبینید که آنها بخواهند از زنبودنشان سوءاستفاده کنند یا برای جلب ترحم دیگران به آن متوسل شوند. آنها در این مسیر به شخصیتهایی بسیار قدرتمند تبدیل میشوند؛ زنانی که شغلی را با تصمیم خود آغاز کردهاند، اما نمیدانند در پایان هر سفر زنده بازخواهند گشت یا نه.
رنج اقتصادی، هویت فردی و جنسیتی را هم فرسوده میکند
راغفر: در بحث محدودیتهای فیلم به این نکته اشاره شد که کارگردان بر جابهجایی دارو تمرکز کرده است؛ کالایی که برخلاف برخی کالاهای قاچاق، لزوماً احساس منفی در مخاطب ایجاد نمیکند. از طرف دیگر، قاچاق زنان نیز یکی از جلوههای آسیب اقتصادی است. زنانی که به این کار روی میآورند، تحت تأثیر همان وضعیت نابرابر اقتصادیاند و ریسک بزرگی را میپذیرند؛ تا جایی که نمیدانند آیا به خانه بازخواهند گشت یا نه. نابرابری اقتصادی فقط به طبقات محروم آسیب نمیزند؛ بنیانهای اخلاقی و روابط انسانی را نیز تحت تأثیر قرار میدهد. در جامعه شهری خودمان نیز گاهی نشانههای این فرسودگی را میبینیم؛ از خشونت در گفتار گرفته تا کلماتی که افراد در روابط روزمره به کار میبرند. اینها میتوانند نشانههایی از آسیبهای عمیق اجتماعی باشند. البته ممکن است کسی که از نظر اخلاقی آسیب دیده، الزاماً فقیر نباشد. یکی از مسائل امروز ما تروماهایی است که در طبقات برخوردار نیز شکل میگیرند؛ افرادی که در دنیایی جدا از جامعه زندگی میکنند و ممکن است معنای زندگی را در کامجویی و لذتطلبی خلاصه کنند و معنای زندگی را از دست دادهاند. نابرابریهای فاحش، هم طبقات محروم و هم طبقات برخوردار را به شکلهای مختلف تحت تأثیر قرار میدهند. اما در میان طبقات پایین، همدلی با افرادی که تجربههای مشابهی دارند، میتواند مانع از دفنشدن کامل آگاهی اجتماعی زیر فشار مصرفگرایی و نابرابری شود.
در فیلم نیز میبینیم که هلما با وجود ویژگیهای مثبتی که دارد، در مواجهه با مرگ دختر خواهرش واکنشی نشان نمیدهد که از بیرون، متناسب با انتظار عاطفی ما باشد. بهنظر میرسد آنقدر با خشونت و بیرحمی زندگی مواجه شده که اتفاقی از این دست را نیز بخشی از واقعیت تلخ زندگی میبیند.
ممکن است ما از بیرون انتظار داشته باشیم که او اندوه بیشتری نشان دهد؛ بهویژه چون زن است و تصور میکنیم باید واکنشی عاطفیتر داشته باشد. اما زندگی برای او بهاندازهای خشن شده که شاید دیگر امکان بروز آن واکنش عاطفی را ندارد.
سامگیس: این وضعیت را در دیگر مناطق مرزی نیز میتوان دید؛ مناطقی که مردم بهدلیل نبود شغل به سوختبری یا کولبری روی میآورند بهویژه در منطقه بلوچستان، این وضعیت بسیار پررنگ است. وقتی به روستاهای بلوچستان میروید و هرچه به مرز پاکستان نزدیکتر میشوید، تعداد افرادی که در سوختبری فعالیت میکنند بیشتر میشود. در مناطقی مانند سراوان و سرباز، خانوادههای بسیاری را میبینید که یکی از اعضایشان را در جریان سوختکشی از دست دادهاند؛ گاهی سرپرست خانواده و گاهی یکی از فرزندان. نکته دردناک این است که افراد درباره مرگ نزدیکانشان با نوعی بیحسی صحبت میکنند. پدری را که پسر ۲۲سالهاش را از دست داده و فقط دو هفته از دفن او گذشته است، اما دیگر اشکی نمیریزد.همان پدر ممکن است پسر دیگرش را هم برای سوختکشی به جاده بفرستد. یا فردی را دیدهام که شاهد منفجرشدن نیسان حامل گازوئیل و مرگ برادرش بوده است، گریه نمیکرد خودش دوباره به همان جاده میرود. وقتی از او میپرسید چه میکند، میگوید من هم دارم میروم؛ من هم در همان جاده کار میکنم.
در کولبری نیز وضعیتی مشابه وجود دارد. به یاد دارم در زمستان سال ۱۳۹۵، دو کودک در گردنه تته بر اثر سرما جان باختند. آن حادثه باعث شد نگاه جامعه و دولت به کولبری تا اندازهای تغییر کند و نگاه جرمانگارانه نسبت به کولبران کمتر شود؛ هرچند هنوز هم کولبرانی بر اثر شلیک مستقیم کشته میشوند. اما در مورد سوختبری، آنچه من دیدهام، نوعی بیحسی عاطفی بسیار دردناک است. گویی افراد دیگر حتی توان تجربهکردن درد را هم از دست دادهاند.
صائمی: این همان چیزی است که میتوان آن را نوعی انسانزدایی دانست. وقتی انسان بهطور مداوم تحت فشار قرار میگیرد، ممکن است حتی واکنش عاطفی متناسب با اتفاقها را از دست بدهد. تراژدی وقتی از حدی فراتر میرود، گاهی حتی به کمدی تبدیل میشود؛ یعنی حجم رنج آنقدر زیاد میشود که دیگر واکنش عاطفی متناسب با آن از بین میرود.
از سوی دیگر، وقتی بقا به مسئله اصلی زندگی تبدیل شده، افراد فرصت چندانی برای سوگواری ندارند. باید به این فکر کنند که چگونه زنده بمانند و زندگی را ادامه دهند. گویی فشار زندگی بهاندازهای است که حتی فرصت اندوهگینشدن را نیز از آنها میگیرد.
وقتی به شخصیت هلما نگاه میکنیم، باید شرایطی را ببینیم که او را به این نقطه رسانده است. اگر او در محیطی برابر و در شرایط و جغرافیای متفاوت زندگی میکرد، با مهارت رانندگیای که داشت، شاید میتوانست رانندهای حرفهای در مسابقات رانندگی زنان باشد، ورزشکار شود و به موقعیت اجتماعی قابلقبولی برسد. اما در جغرافیایی زندگی میکند که امکان بروز این مهارتها را به او نمیدهد. مهارت رانندگی او بهجای آنکه در مسیر شغلی رسمی قرار بگیرد، در خدمت اقتصاد غیررسمی و قاچاق قرار گرفته است.
این همان جبر جغرافیایی است که در فیلم به تصویر کشیده میشود. «اسکورت» در عین اینکه فیلمی جادهای است، جاده را فقط بهعنوان یک فضای طبیعی و زیباشناختی نشان نمیدهد. در این فیلم، جاده نمادی از جبر جغرافیایی است که افراد را وادار میکند برای بقا به شغلی تن بدهند که حتی زندهماندنشان را تضمین نمیکند.
سامگیس: در این مناطق، فرصت چندانی برای بروز مهارتها وجود ندارد. سه چهار سال پیش، برای تهیه گزارشی درباره سوختبری به ایرانشهر رفته بودم. به خانهای رفتم که پسر خانواده در این مسیر کشته شده بود. آن زمان، قیمت یک نیسان حدود ۲۵۰ میلیون تومان بود. خانواده ماشین را بهصورت قسطی خریده بود، اما پسر پیش از آنکه حتی قسط دوم را پرداخت کند، جانش را از دست داده بود و حالا پرداخت اقساط ماشین نیز بر دوش خانواده افتاده بود.
باید بگویم در هر سه منطقهای که رفتم، مهارتها و استعدادهای افراد فرصت رشد پیدا نمیکنند؛ زیرا مجالی برای فکرکردن به خواستههایشان ندارند. در میان این افراد، من آدم ثروتمندی ندیدهام؛ اگر ثروت را به معنای داشتن امکانات زندگی و بینیازی از کار طاقتفرسا و پرخطر در نظر بگیریم. بسیاری از آنها نهایت آرزویشان این است که درآمدی داشته باشند و بتوانند زندگی خود را اداره کنند.
به یاد دارم معلمی در یکی از مناطق مرزی بلوچستان میگفت فقط سه نفر از دانشآموزانش توانستهاند در کنکور شرکت کنند و قبول شوند. بقیه بچهها برای سوختکشی ترک تحصیل میکنند. معلم دیگری در هرمزگان تعریف میکرد که یکی از شاگردانش به او گفته است درآمدی که از جمعکردن پول روغن سوخته در مکانیکی به دست میآورد، از حقوق ماهانه معلم بیشتر است. با چنین وضعیتی، آن دانشآموز از خودش میپرسد چرا باید درس بخواند و به این نتیجه میرسد که بهتر است سوختبر یا شوتی شود.
متأسفانه، در چهار دهه گذشته به مرزنشینان ما بسیار ظلم شده است. در منطقه زابل تعریف میکردند که قرار بوده کارخانه کاشی و سرامیک راهاندازی شود، اما بعد از حدود ۲۰ سال، سازههای آن فرسوده شدهاند و کارخانهای ساخته نشده. در شهرک صنعتی ایرانشهر فقط تابلوهایی باقی مانده که در باد تکان میخورند و نشانی از فعالیت صنعتی مؤثری در آنجا نیست. در جنوب کشور، در استانهای بوشهر و هرمزگان، باید کارخانههای پیشرفتهای برای فرآوری محصولات جانبی ماهی ایجاد میشد؛ اما این اتفاق نیفتاده و همچنان مواد خام به سایر نقاط کشور فروخته میشود.
صائمی: درباره بحث جنسیت در این شغل نکتهای را باید بگویم. در همین فیلم اسکورت هم یک مرد و هم یک زن میتوانند قهرمان قصه باشند. اصلا بحث جنسیتی نیست. بحث این است در این شرایط نابرابر اقتصادی برای اینکه استقلال مالی داشته باشد یا قوی باشد، مجبور است هویت زنانهاش را انکار و سانسور کند. این درباره مرد هم صدق میکند او نیازهای انسانیاش را انکار و سانسور میکند. خیلی اوقات شما میدانید در سیستمی زندگی میکنید که به قول نیچه یک جور سیستم بردگی است. در این سیستم پیشاپیش میدانید وقتی صبح بیدار میشوید میدانید به آنچه دوست دارید در زندگی برسید نمیرسید. در خیلی اوقات نتوانستنها به نخواستنها تبدیل میشود. او میداند که نمیتواند به این نیازها برسد میگوید من نمیخواهم. از منظر روانکاوی فرویدی نگاه کنیم این سرکوب در ضمیر ناخودآگاهش تبدیل به بسیاری از تروماها و اضطرابهایی میشود باعث آسیب میشود. فقر در یک جبر جغرافیایی بیش از آنکه نان را از آدمها بگیرد شان آنها را میگیرد.
راه مقابله با شوتیگری، ایجاد شغل و اصلاح ساختار اقتصادی است
آقای راغفر، در ابتدای گفتوگو درباره نابرابری اقتصادی و اجتماعی و نقش آن در شکلگیری پدیدههایی مانند شوتیگری صحبت کردیم. در یک اقتصاد کارآمد چه اقداماتی باید انجام دهد تا مردمی که برای بقا میجنگند، ناچار نباشند به مشاغل غیررسمی و پرخطری روی بیاورند که با هزاران خطر مواجه است؟ چگونه میتوان دستکم از گسترش این پدیده جلوگیری کرد؟
راغفر: مهمترین اقدام برای حل این مشکلات، افزایش ظرفیتهای تولیدی کشور است؛ زیرا گسترش تولید، بهویژه در بخش صنعت، میتواند فرصتهای شغلی گستردهای ایجاد کند. بااینحال، برای فهم اینکه چرا از چنین ظرفیتهایی استفاده نمیشود، باید به نقش فساد و منافع گروههای مختلف نیز توجه کرد. پرسش اصلی این است که چرا وضعیت نابسامان اقتصادی ادامه پیدا میکند؟ بخشی از پاسخ را باید در منافع گروههای قدرتمندی جستوجو کرد که از تداوم شرایط موجود سود میبرند.
برای مثال، ظاهراً در یکی از مناطق کشور قرار بوده کشتارگاهی راهاندازی شود تا دام از پاکستان وارد آنجا شود، در همان منطقه کشتار و بستهبندی شود و سپس به سراسر کشور توزیع شود. اجرای چنین طرحی میتوانست فرصتهای شغلی فراوانی ایجاد کند و حتی به کنترل افزایش قیمت گوشت در داخل کشور کمک کند، اما این اتفاق نیفتاد. دلیل این مسئله را باید در منافع گروههایی جستوجو کرد که از قاچاق گوشت سود میبرند و تمایلی ندارند فعالیتهایی از این دست شکل بگیرد؛ این در حالی است که امکانات لازم برای راهاندازی چنین کشتارگاهی وجود داشته و این طرح میتوانسته ظرفیت قابلتوجهی برای اشتغال ایجاد کند.
بنابراین، مسئله اصلی ایجاد شغل است و این هدف باید از طریق سرمایهگذاری صنعتی دنبال شود. در این زمینه، منطقه مکران، شامل بخشهایی از هرمزگان و سیستانوبلوچستان و نواحی ساحلی و مرزی، ظرفیت بسیار بزرگی برای سرمایهگذاری دارد. پیش از انقلاب، گروهی از برنامهریزان فرانسوی به ایران آمدند و این منطقه را بررسی کردند. برآورد آنها این بود که مکران میتواند برای دستکم ۲۵ میلیون نفر شغل ایجاد کند و بخش قابلتوجهی از فعالیتهای صنعتی کشور را در خود جای دهد. امروز نیز این منطقه همچنان ظرفیتهای بزرگی برای سرمایهگذاری دارد و میتواند یکی از کانونهای مهم توسعه صنعتی کشور باشد.
باوجود چنین ظرفیتهایی، سیاستگذاری در کشور ما از سه جهت آسیب دیده است: جهل، طمع و نفوذ. نخست، جهل برخی مسئولان است؛ به این معنا که از ظرفیتهای کشور و چگونگی بهرهبرداری از آنها آگاهی کافی ندارند. دوم، طمع گروههایی است که منافعشان در تداوم شرایط موجود تأمین میشود و نمیخواهند تغییر وضعیت، این منافع را به خطر بیندازد. همانطور که اشاره کردم، برخی از این گروهها از قاچاق و فعالیتهای غیرشفاف درآمدهای بزرگی کسب میکنند. سومین عامل نیز نفوذ خارجی است؛ یعنی تلاشهایی که از سوی دستگاههای امنیتی خارجی صورت میگیرد تا مانع سامانیافتن کشور و شکلگیری یک اقتصاد صنعتی شوند.
درحالیکه ما از ظرفیتهای اقتصادی بزرگی برخورداریم، از این امکانات بهدرستی استفاده نمیکنیم. برای مثال، با چین قرارداد راهبردی ۲۵ساله داریم، اما با وجود گذشت چند سال از امضای آن، اتفاق مؤثری در این زمینه نیفتاده است. در حال حاضر، نفت، زغالسنگ و مواد خام دیگر را از طریق بنادر جنوبی به چین صادر میکنیم. این مواد در چین به هزاران کالای مختلف تبدیل میشوند و دوباره به کشور بازمیگردند؛ درحالیکه میتوان بخشی از فرایند تولید و ارزشآفرینی را در داخل کشور انجام داد.
اگر عزم جدی وجود داشت، میتوانستیم کارخانههایی ایجاد کنیم که مواد خام را پالایش کنند و آنها را به محصولات پاییندستی تبدیل کنند. چنین اقدامی هم برای چین سودمند بود، هم برای منطقه و هم برای اقتصاد ایران؛ ضمن اینکه میتوانست میلیونها فرصت شغلی ایجاد کند. افزون بر این، ایجاد شهرکهای صنعتی در مناطق جنوبی میتوانست فرصت بزرگی برای سرمایهگذاری در بخش ساختمان و مستغلات فراهم کند. حتی میشد برخی صنایع مشکلزای کشور، مانند فولاد مبارکه، را به مناطقی مانند چابهار منتقل کرد. چنین انتقالی به سرمایهگذاری گسترده در ساختوساز و زیرساخت نیاز دارد و همین فرایند نیز میتواند فرصتهای شغلی فراوانی ایجاد کند. بسیاری از این صنایع را میتوان با استفاده از مصالح ساختمانی و فناوریهای در دسترس در داخل کشور اجرا کرد.
با توجه به این ظرفیتها، این پرسش مطرح میشود که چرا چنین طرحهایی اجرا نمیشوند؟ به نظر من، بیش از هر چیز باید به منافع گروههای خاص توجه کرد. البته ممکن است با گذشت زمان بتوان بر بخشی از ناآگاهیها غلبه کرد، اما منافع شخصی و نفوذ سیاسی همچنان از عوامل مهمی هستند که مانع اجرای چنین طرحهایی میشوند.
من پیش از انقلاب، به مناسبتهای مختلف به مناطق جنوبی کشور سفر کردهام. در شهرهایی مانند بندرعباس، آبادان، اهواز و خرمشهر میشد فضای شادابتری از زندگی اجتماعی را دید. اما تعطیلی صنایع و بهویژه حضور کشتیهای چینی در منطقه و آسیبهایی که به صیادی داخلی وارد شده، بخشی از این ظرفیتها را از بین برده است. مسئولیت این وضعیت را باید در ساختار تصمیمگیریهای اساسی و نظام حکمرانی جستوجو کرد. ما راهبرد اقتصادی مشخصی نداریم و روشن نیست که باید در چه حوزههایی سرمایهگذاری کنیم و اقتصاد کشور را به کدام سمت ببریم.
از نظر من، مشکل اساسی این است که ما از یک فلسفه اقتصادی روشن برخوردار نیستیم. آنچه میتوان از قانون اساسی استخراج کرد، بر محور کرامت انسانی تأکید دارد. کرامت انسانی نیز از طریق مشارکت اجتماعی شکل میگیرد؛ یعنی افراد احساس کنند در تولید محصول اجتماعی حضور دارند و نقشی فعال و معنادار در جامعه ایفا میکنند. زندگی زمانی برای افراد معنا پیدا میکند که احساس کنند در جامعه خود حضور دارند و در تولید و پیشرفت آن سهمی ایفا میکنند. یکی از مهمترین راههای تحقق این مشارکت، اشتغال است.
واقعیت غیرقابلانکار این است که بسیاری از ما هویت خود را از شغلمان میگیریم. حتی اگر فردی از مهارتهای انسانی و حرفهای بسیاری برخوردار باشد، اما بیکار بماند، ممکن است احساس کند در جامعه هویتی ندارد. این مسئله یکی از دلایل آسیبهای روحی و احساس تحقیر در میان نسل جوان است. به نظر من، یکی از فوریترین تهدیدهای امنیتی کشور امروز، مسئله هویت نسل جوان است؛ نسلی که به دلیل نداشتن شغل مناسب، فرصت چندانی برای ساختن آینده خود ندارد.
البته صرف ایجاد شغل کافی نیست، بلکه باید به کیفیت و شأن آن نیز توجه کرد. از نظر من، یک شغل شایسته دو ویژگی مهم دارد: نخست اینکه فرد به کاری که انجام میدهد احساس افتخار کند و از شاغلبودن خود احساس غرور داشته باشد؛ دوم اینکه جامعه برای آن شغل احترام قائل باشد. برای مثال، ممکن است فردی کارگر ساده باشد، اما جامعه ارزش کار او را به رسمیت بشناسد و بداند که بدون آن کار، بسیاری از فعالیتهای دیگر امکانپذیر نخواهد بود. چنین احترامی در یک جامعه انسانی شکل میگیرد، نه در جامعهای مصرفگرا که تنها خودروهای گرانقیمت و مظاهر ثروت را میبیند.
متأسفانه جامعه طبقاتی ما گاهی بخشهایی از مردم را اصلاً نمیبیند؛ از جمله کسانی که تا کمر در سطلهای زباله خم میشوند. چنین نگاهی آسیبهای جدی به اخلاق اجتماعی وارد کرده است. اگر فلسفه اقتصادی ما بر کرامت انسانی استوار باشد، مسئولیت اصلی دولت باید فراهمکردن زمینه اشتغال کامل باشد. اشتغال کامل به این معناست که دستکم ۹۵ تا ۹۶ درصد جمعیت واجد شرایط کار، صاحب شغل باشند. بنابراین، ایجاد فرصتهای شغلی نباید امری فرعی در سیاستگذاری اقتصادی باشد، بلکه باید در شمار مسئولیتهای اصلی دولت قرار بگیرد.
در بسیاری از کشورهای شرق آسیا، مانند چین، ژاپن و کره جنوبی، دولتها خود را مسئول اصلی ایجاد شغل برای مردم میدانند و این موضوع بخشی از نگاه آنها به توسعه اقتصادی است. اما در کشور ما، چنین مسئولیتی آنطور که باید مورد توجه قرار نمیگیرد. برای مثال، حتی زمانی که اجرای یک پروژه در ایران به پیمانکار خارجی واگذار میشود، ممکن است او نیروی کار خارجی خود را به کشور بیاورد. در این شرایط، باید پرسید چرا فرصت اشتغال در چنین پروژههایی در اختیار نیروی کار داخلی قرار نمیگیرد؟ این وضعیت لزوماً نشانه اقتدار کشور خارجی نیست، بلکه میتواند از ضعف و فساد در ساختار تصمیمگیری داخلی حکایت داشته باشد؛ بهویژه هنگامی که فعالیتهای اقتصادی خارجی به منابع و فرصتهای شغلی داخلی آسیب میزنند.
همین مسئله را میتوان در حوزه ماهیگیری و شیلات جنوب کشور نیز مشاهده کرد. باید پرسید چرا اجازه داده شده است فعالیتهایی صورت بگیرد که به معیشت صیادان داخلی آسیب میزند و فرصتهای شغلی آنها را از بین میبرد؟ در واقع، هنگامی که سیاستگذاری اقتصادی به جای حمایت از تولید و اشتغال داخلی، زمینه تضعیف آن را فراهم میکند، نمیتوان پیامدهای اجتماعی و معیشتی آن را نادیده گرفت.
در نهایت، حل این مشکلات به عزم سیاسی جدی نیاز دارد. کشور ما هم از ظرفیت انسانی و هم از ظرفیت اقتصادی لازم برخوردار است. سرمایه انسانی ایران در مقایسه با بسیاری از کشورهای اطراف، ظرفیت بالایی دارد و ایران میتواند به مقصدی برای سرمایهگذاری خارجی تبدیل شود؛ اما تحقق این امکان، مستلزم برنامهریزی دقیق، سیاستگذاری درست و اراده سیاسی برای استفاده از ظرفیتهای موجود است.
در چنین شرایطی، شوتیگری، کولبری و مشاغل مشابه را باید در چارچوب مشکلات ساختاری اقتصاد کشور بررسی کرد. شاید در آینده، زمانی که از این وضعیت اسفبار فاصله بگیریم، این مشاغل بهعنوان جلوههایی از شکست سیاستهای اقتصادی کشور مورد مطالعه قرار بگیرند؛ مشاغلی که افراد برای تأمین معاش و ادامه زندگی به آنها روی آوردهاند، درحالیکه میتوانستند در صورت وجود فرصتهای شغلی شایسته، مسیر دیگری را برای زندگی خود انتخاب کنند.
البته مسئله به شوتیها و کولبرها محدود نمیشود. در شهرها نیز مشاغل غیررسمی دیگری وجود دارد که افراد از سر ناچاری و برای بقا به آنها روی میآورند. بنابراین، مسئله اصلی نه صرفاً این مشاغل، بلکه شرایطی است که افراد را به سمت آنها سوق میدهد. وظیفه سیاستگذاری اقتصادی این است که زمینهای فراهم کند تا مردم بتوانند از طریق شغل شایسته، زندگی خود را اداره کنند و از امنیت اقتصادی، کرامت انسانی و امکان ساختن آیندهای روشنتر برخوردار شوند.
فقر چگونه بنیانهای اخلاقی را فرسوده میکند؟
میخواهم نکته دیگری را نیز درباره رابطه فقر و اخلاق مطرح کنم. فقر میتواند بنیانهای اخلاقی جامعه را تضعیف کند؛ موضوعی که در متون دینی نیز مورد توجه قرار گرفته است. در قرآن، از شدت هراس روز قیامت به وضعیتی اشاره میشود که مادر از فرزند خود غافل میشود. ترس از فقر نیز میتواند انسان را به وضعیتی برساند که در آن، بسیاری از ارزشهای اخلاقی و انسانی خود را از دست بدهد.
سالها پیش به هند سفر کرده بودم و در آنجا با صحنهای مواجه شدم که تأثیر عمیقی بر من گذاشت. کودکی دو ساله از سینه یک سگ شیر میخورد؛ زیرا مادرش چیزی برای خوردن نداشت و نمیتوانست به فرزندش شیر بدهد. در همانجا زنانی را نیز میدیدیم که در بزرگراه مینشستند و تشرر میکردند. شدت فقر و نیاز، حتی احساس شرم را در آنها از میان برده بود. این تجربه نشان میدهد که وقتی انسان برای تأمین ابتداییترین نیازهای زندگی خود با دشواری روبهرو میشود، ممکن است فشار ناشی از این وضعیت، احساسات و ارزشهایی را که پیشتر برایش اهمیت داشتهاند، تحت تأثیر قرار دهد.
در واقع، فقر در سراسر جهان با احساس شرم همراه است. مطالعات نشان میدهند که افراد فقیر اغلب احساس شرم میکنند؛ احساسی که میتواند بسیار خطرناک باشد، زیرا بهتدریج درونی میشود و به نوعی خودزنی روانی میانجامد. این شرم درونیشده، آسیبهای روحی عمیقی به افراد وارد میکند و میتواند پیامدهای گستردهای برای جامعه داشته باشد. هنگامی که افراد بهدلیل شرایطی که خارج از اراده آنهاست، خود را تحقیرشده و بیارزش احساس میکنند، ممکن است بهتدریج اعتمادشان به جامعه و پایبندیشان به برخی هنجارهای اخلاقی نیز تضعیف شود.
از سوی دیگر، وقتی انسان تمام توان خود را صرف تأمین نیازهای اولیه زندگی میکند، ممکن است موانع اخلاقی در برابر برخی رفتارها در او سست شوند. به همین دلیل، در بسیاری از جوامع میان فقر و افزایش جرم و بزهکاری ارتباط مشاهده میشود. البته مسئله این نیست که فقر بهطور خودکار انسان را به سمت رفتارهای غیراخلاقی یا مجرمانه سوق میدهد، بلکه فشارهای ناشی از محرومیت و ناامنی اقتصادی میتوانند زمینهساز آسیبهای فردی و اجتماعی شوند. از همینجا میتوان به رابطه نزدیک اقتصاد و اخلاق پی برد. اقتصاد تنها به تولید ثروت و افزایش درآمد محدود نمیشود، بلکه بر روابط اجتماعی، احساس ارزشمندی افراد و حتی شکلگیری نهادهای دموکراتیک نیز تأثیر میگذارد. تجربه کشورهای مختلف نشان میدهد که توسعه اقتصادی میتواند در تغییر مناسبات اجتماعی و تقویت مطالبهگری عمومی نقش داشته باشد. برای مثال، در سال ۱۹۶۵ درآمد سرانه ایران حدود ۲۵۰ دلار و درآمد سرانه کره جنوبی حدود ۱۰۵ دلار بود؛ یعنی درآمد سرانه ایران بیش از دو برابر کره جنوبی بود. اما امروز این وضعیت تغییر کرده و فاصله اقتصادی دو کشور به شکل دیگری درآمده است. این مقایسه، از نظر من، نشان میدهد که مسیر توسعه اقتصادی تا چه اندازه میتواند بر وضعیت اجتماعی و سیاسی جوامع اثر بگذارد. توسعه اقتصادی، در کنار عوامل دیگر، میتواند به تقویت اخلاق اجتماعی و فراهمشدن زمینه مشارکت شهروندان در تعیین سرنوشت خود کمک کند.
برای درک این موضوع، میتوان به رفتار شهروندان در کره جنوبی اشاره کرد. هنگامی که رئیسجمهور مرتکب خطایی میشود، حتی اگر آن خطا کوچک باشد، مردم ممکن است به خیابانها میآیند و اعتراض میکنند؛ بدون آنکه لزوماً به خشونت متوسل شوند، شیشهای بشکنند یا جایی را به آتش بکشند. در چنین شرایطی، فشار افکار عمومی میتواند رئیسجمهور را به استعفا وادار کند. در سالهای اخیر نیز شاهد بودهایم که دو رئیسجمهور کره جنوبی در پی اعتراضها و بحرانهای سیاسی ناچار به ترک قدرت شدهاند. این نمونهها، از نگاه من، نشان میدهند که توسعه اقتصادی و تحولات اجتماعی میتوانند در تقویت مسئولیتپذیری سیاسی و شکلگیری دموکراسی نقش داشته باشند. بنابراین، دموکراسی را نمیتوان صرفاً با دستور، شعار یا نمایشهای روشنفکری ایجاد کرد. دموکراسی زمانی ریشهدار میشود که افراد از زندگی و معیشت باثباتی برخوردار باشند، شغل شایسته داشته باشند، به کاری که انجام میدهند افتخار کنند، دستمزد مناسبی بگیرند و احساس کنند در سرنوشت جامعهای که در آن زندگی میکنند، نقش دارند. به بیان دیگر، مشارکت سیاسی و اجتماعی زمانی معنا پیدا میکند که افراد خود را عضوی مؤثر از جامعه بدانند و از حداقل امنیت اقتصادی برای حضور فعال در آن برخوردار باشند.
این موضوع در نهایت به مسئولیت حاکمیت بازمیگردد. قانون اساسی مسئولیتهایی را در زمینه تأمین شرایط زندگی و مشارکت اجتماعی بر عهده حاکمیت گذاشته است، اما به نظر من، این مسئولیت در جامعه ما تا حد زیادی نادیده گرفته شده است. تا زمانی که فقر و ناامنی اقتصادی بخش بزرگی از توان افراد را صرف بقا کند و فرصت برخورداری از شغل شایسته و احساس کرامت انسانی را از آنها بگیرد، نمیتوان انتظار داشت که بنیانهای اخلاق اجتماعی و مشارکت دموکراتیک بهدرستی تقویت شوند.
شر اصلی، شرایطی است که شوتیگری را بازتولید میکند
اگر بخواهیم در پایان جمعبندی کنیم، مهمترین نکتهای که فیلم «اسکورت» درباره رابطه قانون، اخلاق و شرایط اقتصادی مطرح میکند، چیست؟
صائمی: بهنظر من، اصلان نماد این مسئله است. او از یک طرف سرباز و نماینده قانون است، اما از طرف دیگر میان وظیفه قانونی و وظیفه اخلاقی خود گرفتار میشود. ین دوگانگی از کجا میآید؟ مشاغلی مثل کولبری و شوتیگری هم زاییده همین شرایط است. وقتی شرایط زندگی مردم بهگونهای است که قانون نمیتواند نیازهای اولیه آنها را تأمین کند، و در راستای ارج نهادن به کرامت انسانی نیست افراد ممکن است برای ادامه زندگی به دورزدن قانون روی بیاورند. در چنین شرایطی، دورزدن قانون گاهی نه بهعنوان خلاف، بلکه بهعنوان نوعی رندی و زیرکی تلقی میشود.
در تاریخ معاصر ما نیز گاهی کسی که قانون را دور میزند، در نگاه عمومی فردی زرنگ به حساب میآید. شاید یکی از دلایل این مسئله آن باشد که مردم احساس میکنند قانون در خدمت زندگی بهتر و رفع نیازهای واقعی آنها نیست.
راغفر: قانون اتفاقا در خدمت منافع سرمایه و قدرت بوده است. در فرهنگ عمومی عبارتی وجود دارد که میگوید قانون فقط برای فقرحکم میکند. قربانیان این موضوع را میببیند که برخی افراد ثروتمند میتوانند با پول و نفوذ، احکام و قواعد را دور بزنند، اما گروههای محروم با سختگیریهای قانونی مواجه میشوند. چنین وضعیتی احترام و اعتماد به قانون را از بین میبرد.
صائمی: بهنظر من، یکی از راههای فهم فیلم این است که بپرسیم شر چیست. اگر شر را چیزی بدانیم که امکان زیستن را از انسان میگیرد، آنوقت در پس نگاه جامعهشناختی و خوانش اخلاقی باید ببینیم در این داستان چه چیزی امکان زندگی را از شخصیتها سلب کرده است. شر اصلی در «اسکورت» صرفاً شوتیگری نیست؛ بلکه شرایطی است که شوتیگری را بازتولید میکند. یک نقطه مثبت فیلم این است که نگاه ما را از جرمانگاری صرف به سمت آسیبشناسی اجتماعی میبرد و از نهاد قدرت میخواهد در برابر شرایطی که ایجاد کرده، مسئولیتپذیر و پاسخگو باشد.
اگر ساختار اقتصادی نابرابر، فرصتهای زندگی را از افراد گرفته و آنها را به سمت مشاغل پرخطر سوق داده است، نمیتوان تمام مسئولیت را بر دوش فرد گذاشت و از او پرسید چرا وارد این مسیر شده است. باید دید چه شرایطی این موقعیت شر را به وجود آورده و تا چه اندازه اراده فردی در شکلگیری آن نقش داشته است. به همین دلیل، فکر میکنم ما در سینما به فیلمهایی از این دست نیاز داریم؛ آثاری که سراغ سوژههایی بروند که کمتر درباره آنها صحبت شده و بتوانند شرایط شکلگیری پدیدههای اجتماعی را نشان دهند.
یکی از ویژگیهای مثبت «اسکورت»، مرکززدایی از قصه است. فیلم از قصههای آپارتمانی و روابط تکراری و مشکلات طبقه متوسط که کلیشه شده فاصله میگیرد و به جغرافیایی دیگر میرود؛ جایی که کمتر در قصههای سینمایی ما دیده شده است. در این فیلم، جغرافیا بهانهای برای ارائه تصویری زیبا و کارتپستالی از کویر و بیابان نیست. فیلمساز نمیخواهد مشکلات طبقه فرودست را بزک کند تا قصه جذابتری بسازد. بهنظر من، «اسکورت» فیلم شریفی است که امکان تأمل را برای مخاطب فراهم میکند بهجای اینکه افراد را با یک قضاوت صفر و صدی اخلاقی به خوب و بد تقسیم کنیم، میتوانیم بپرسیم چه شرایطی باعث شده مشاغلی شکل بگیرند که تصویر عمومی ما از آنها منفی است. اگر خود ما در همان جغرافیا به دنیا آمده بودیم و با همان شرایط زندگی میکردیم، چه سرنوشتی پیدا میکردیم؟ این جبر جغرافیای در هویت و حریت آدمها میتواند نقش زیادی داشته باشد.
سامگیس: چند سال پیش «متری شیشونیم» ساخته شدکه درباره یک قاچاقچی مواد مخدر بود که پلیس دستگیرش میکند. او تولید کننده شیشه بود. وقتی او را پیش قاضی میبرند از او میپرسد چرا وقتی بار اول دستگیرت کردیم تو از این کار دست نکشیدی. و او میگوید که چون چشمم سیر نشده بود. فکر میکنم این بدترین جملهای است که به مخاطب سینما تحویل میدهیم آن هم در جامعهای که با مسئله مواد مخدر و قاچاق درگیر است. از آن طرف دولتها هیچ کاری برای جواب دادن به نیازهای مشروع طبقات محروم انجام ندادهاند و اگر کاری کردهاند در سطح بسیار نازلی بوده است. این جمله باید در ذهن مخاطب سینما باید اصلاح شود. به نظرم «اسکورت» این کار کرده بود که این جمله را از ذهن مخاطب پاک کرده بود. شوتیها، کولبرها، بدوکها و بچههایی دارند در جادههای مرگ کار میکنند اصلا آدمهای زیادهخواهی نیستند. وقتی مبدا همهشان را نگاه کنیم سادهترین خواستههایشان این است که اگر جوان هستند یک ماشین و یک شغل آبرومند داشته باشند اگر نوجوان هستند بتوانند به دانشگاه بروند و آیندهای برای خود بسازند اگر سرپرست خانوارند مهمترین خواستهشان این است که جلوی خانوادهشان شرمنده نباشند.
برچسبزدن به شوتیها آسانتر از ایجاد شغل است
چند روز اخیر دیدهام که برخی مسئولان به فیلم «اسکورت» تاختهاند و مدعی شدهاند این فیلم قاچاق را تطهیر کرده است. به نظر من، چنین واکنشهایی نشان میدهد که ما همچنان بهجای پرداختن به ریشههای مسائل اجتماعی و اقتصادی، ترجیح میدهیم به افراد برچسب بزنیم و آنها را قضاوت کنیم.
در این میان، باید پرسید چرا منابع و امکانات کشور در بخشهای خاصی متمرکز شدهاند و چرا هر روز خبرهایی از دستگیری افراد به اتهام رشوهخواری و اختلاس منتشر میشود؟ سهم مردمی که به آنها برچسب زیادهخواهی میزنیم، اما برایشان شغل ایجاد نکردهایم، از این منابع و امکانات چیست؟ در دستگاههای دولتی نیز با مواردی از رشوهخواری و اختلاس مواجهیم. وقتی به سن برخی از افرادی که نامشان در این پروندهها مطرح میشود نگاه میکنیم، میبینیم که بسیاری از آنها متولد دهههای ۱۳۶۰ و ۱۳۷۰ هستند؛ یعنی در همین چهار دهه گذشته رشد کردهاند. به بیان دیگر، گروهی یاد گرفتهاند از طریق اختلاس و رشوهخواری نیازهای خود را تأمین کنند و گروهی دیگر برای ادامه زندگی و بقا به مشاغلی مانند شوتیگری روی آوردهاند. البته نمیتوان این دو گروه را در یک دسته قرار داد، اما مسئله اساسی این است که دولتها در چهار دهه گذشته نتوانستهاند فرصتهای برابر و امکان برخورداری از یک زندگی شرافتمندانه را برای همه مردم فراهم کنند.
این شکاف را میتوان در نمونههای دیگری نیز مشاهده کرد. چندی پیش، در همایشی درباره سلامت روان، موضوع خودروهای چند ده میلیارد تومانی مطرح شد که وارد کشور میشوند. درحالیکه برخی افراد به چنین خودروهایی دسترسی دارند، خانوادههای بسیاری برای تأمین معاش ماهانه خود با دشواری دستوپنجه نرم میکنند. پرسش این است که چگونه میتوان این فاصله عمیق میان برخورداری و محرومیت را توضیح داد و از کنار پیامدهای اجتماعی آن بهسادگی گذشت؟
برای درک بهتر این وضعیت، کافی است به شرایط مناطق محروم توجه کنیم. حتی مصوبه سال ۱۳۸۸ هیئت وزیران درباره ضرایب محرومیت نیز همچنان لغو نشده است. به یاد دارم که در بوشهر، مدیرکل کمیته امداد به ما میگفت در برخی روستاهای دلوار و دشتستان، ضریب محرومیت براساس آن مصوبه به ۹ میرسد و حتی در بعضی مناطق، ضرایب ۱۱ و ۱۲ نیز مطرح است؛ بااینحال، به گفته او، برای اعلام رسمی این ارقام جرئت نمیکنند.
این اعداد نشان میدهند که شدت محرومیت در این مناطق تا چه اندازه بالاست. با وجود چنین شرایطی، بهجای آنکه درباره دلایل تداوم محرومیت و راههای ایجاد فرصتهای شغلی بحث کنیم، بسیار آسان است که به مردم برچسب بزنیم و آنها را قاچاقچی یا زیادهخواه بنامیم. اما آیا اینکه یک خانواده بخواهد همانند خانوادهای دیگر فرصت کار، زندگی و تأمین نیازهای اولیه خود را داشته باشد، زیادهخواهی است؟
به نظر من، مسئولانی که درباره این افراد قضاوت میکنند، باید از نزدیک با شرایط زندگی آنها آشنا شوند. چرا برای مدتی در روستاهای محروم زندگی نمیکنند تا ببینند مردم در گرمای شدید، در شرایط کمآبی، با از بین رفتن نخلها و محدودشدن امکان کشاورزی چگونه روزگار میگذرانند؟ چرا فرزندان مسئولانی که به کولبران، شوتیها و سوختبران برچسب قاچاقچی میزنند، در همین مناطق زندگی نمیکنند تا از نزدیک ببینند آیا اساساً فرصت شغلی مناسبی برای مردم وجود دارد؟
رضا صائمی: اتفاقاً چند روز پیش، درباره محمولهای از گوشیهای تلفن همراه که گفته میشد در آب پیدا شده است، واکنشهای زیادی در فضای مجازی دیدم. بعداً مشخص شد که این اتفاق واقعی نبوده، اما پیش از آنکه خبر تکذیب شود، واکنشهای گستردهای به آن نشان داده شده بود. یکی از مسئولان گفته بود مردم ما حلالخورند و از این دست تعبیرها استفاده کرده بود. در مقابل، بسیاری از کاربران نوشته بودند که اگر این کالاها به مردم جنوب رسیده است، نوش جانشان؛ زیرا این مردم در سالهای گذشته رنج زیادی کشیدهاند و از امکاناتی که باید در اختیارشان قرار میگرفت، محروم ماندهاند.
به نظر من، این واکنشها نشان میدهد که نگاه بخشی از مردم به چنین موضوعاتی با نگاه برخی مسئولان تفاوت دارد. در واقع، برچسبزدن به این گروه از مردم بیشتر از سوی مسئولانی صورت میگیرد که شرایط زندگی آنها را نادیده میگیرند. مردم میدانند فردی که بهدلیل بیکاری، فقر و نابرابری به چنین فعالیتهایی روی میآورد، ممکن است از سر اجبار دست به این کار زده باشد. به همین دلیل، بخشی از جامعه بهجای محکومکردن فوری این افراد، با آنها همدلی میکند و میکوشد شرایطی را که آنها را به چنین مسیری سوق داده است، درک کند.