کدخبر: ۶۴۷۵۰

فخری دانش‌پور پرور؛ بانویی که راه کاوش را برای دختران ایران باز کرد

در مراسم بزرگداشت فخری دانش‌پور پرور، باستان‌شناس و چهره ماندگار میراث فرهنگی، شاگردان و همکاران او، از زنی گفتند که با پشتکار و ایستادگی در برابر محدودیت‌ها، راه حضور دختران در کاوش‌های باستان‌شناسی را هموار کرد و با شیوه‌ای مادرانه در آموزش، حمایت از دانشجویان و ایجاد همدلی میان آن‌ها، اثری ماندگار بر نسل‌های مختلف باستان‌شناسی گذاشت.

فخری دانش‌پور پرور؛ بانویی که راه کاوش را برای دختران ایران باز کرد

به گزارش 24 آنلاین، فخری دانش‌پور پرور، زاده ۱۳۱۵ در تهران از نخستین بانوان باستان‌شناس ایرانی است. او در سال ۱۳۴۵ برای آموختن رشته باستان‌شناسی وارد دانشگاه تهران شد و دوره کارشناسی ارشد خود را با رتبه نخست به پایان رساند. دانش‌پور پرور در محوطه‌های باستانی بسیاری از جمله در هفت تپه خوزستان در کنار عزت‌الله نگهبان به کاوش باستان‌شناختی پرداخت. او به تشویق سیمین دانشور و عزت‌الله نگهبان به چین و سپس هند رفت و تحصیلات خود را در زمینه باستان‌شناسی پی گرفت. اینک انجمن زنان پژوهشگران تاریخ، بزرگداشتی را برای این بانوی باستان‌شناس ایرانی برگزار کرده است.

او راه دختران را در کاوش‌های باستان‌شناسی باز کرد

سیدمهدی موسوی کوهپر، باستان‌شناس و استاد دانشگاه در این مراسم که در سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران برگزار شد، با اشاره به جایگاه علمی و شخصیتی فخری دانش‌پورپرور، او را بانویی فرهیخته توصیف کرد که موانع را از سر راه خود برداشت و برای کسب علم و دانش، از هیچ تلاشی فروگذار نکرد. به گفته او، دانش‌پورپرور نه‌تنها موانع پیش روی خود، بلکه بسیاری از محدودیت‌ها را از سر راه دختران علاقه‌مند به باستان‌شناسی نیز برداشت.

او با اشاره به حضور دانش‌پورپرور در نخستین کاوش‌های باستان‌شناسی گفت: شاید همه بدانند یا برخی ندانند که خانم دکتر دانش‌پورپرور نخستین دختری بود که به کاوش باستان‌شناسی رفتند. ایشان با پیگیری و ابتکار خود، استادشان، مرحوم عزت‌الله نگهبان را در برابر عمل انجام‌شده قرار دادند و حتی زمینه بازنگری در قانون منع اعزام دختران به کاوش را فراهم کردند. پس از آن بود که این مانع برداشته شد و دختران هم‌دوره ایشان نیز توانستند از این فرصت استفاده کنند.

موسوی کوهپر سپس ابیاتی از عطار با این مطلع «ای در درون جانم و جان از تو بی‌خبر / وز تو جهان پر است و جهان از تو بی‌خبر» خواند و در ادامه با قدردانی از برگزارکنندگان این نشست صمیمی و اندیشمندانه برای بزرگداشت فخری دانش‌پورپرور، گفت: نام برخی افراد واقعاً با مسما است؛ خانم دکتر فخری دانش‌پورپرور از جمله همین افراد هستند. من و بسیاری از حاضران در این مجلس افتخار شاگردی ایشان را داشته‌ایم و همیشه خدا را شاکرم که این توفیق نصیبم شد تا بتوانم خوشه‌چین خرمن علم، دانش و هنر این بانوی بزرگ ایران‌زمین باشم.

او با بیان اینکه سخن گفتن درباره شخصیتی چون دانش‌پورپرور دشوار است، افزود: در وصف چنین شیرزن و بانوی فرهیخته‌ای سخن گفتن آسان نیست. درباره ایشان بسیار گفته شده است؛ من می‌خواهم چند تجربه زیسته خودم را از ارتباط با خانم دکتر بیان کنم؛ تجربه‌هایی که همواره برایم درس‌آموز بوده‌اند.

 

موسوی کوهپر نخستین دیدار خود با دانش‌پور پرور را به روزهای ورودش به دانشگاه تهران در سال ۱۳۶۳ روایت کرد و گفت: دوستانم در مهرماه برای ثبت‌نام به دانشگاه آمده بودند، اما من در مرحله گزینش پذیرفته نشده بودم. به من می‌گفتند اگر وارد دانشگاه شوم، منحرف خواهم شد، بعداً موضوع را پیگیری کردیم و تأیید شدم. به همین دلیل، در بهمن‌ماه ۱۳۶۳ برای ثبت‌نام به دانشگاه آمدم.

او ادامه داد: از شهرستان به تهران آمده بودم و نخستین تجربه حضورم در دانشگاه بود. کسی را در گروه نمی‌شناختم و تنها دانشجویی بودم که برای ثبت‌نام مراجعه کرده بودم. پس از انجام مراحل اداری، به من گفتند به طبقه سوم و نزد مدیر گروه، خانم دکتر دانش‌پورپرور، بروم. نخستین‌بار که چشمم به ایشان افتاد، مقنعه‌ای مشکی و مانتویی سرمه‌ای بر تن داشتند. باور کنید احساس کردم با موجودی روبه‌رو شده‌ام که انگار از آسمان به زمین آمده است؛ گویی فرشته‌ای در برابر من ایستاده بود. تمام نگرانی‌ها، استرس‌ها و دغدغه‌هایی که با خود به دانشگاه آورده بودم، با دیدن ایشان از بین رفت.

این استاد دانشگاه با اشاره به تأثیرگذاری رفتار دانش‌پورپرور بر دانشجویان گفت: همان زمان هم به ایشان گفتم که واقعاً جادوگری می‌کردید. یکی از ویژگی‌های مهم خانم دکتر این بود که به‌گونه‌ای با دانشجویان ارتباط برقرار می‌کردند که از همان نخستین دیدار، احساس می‌کردید سال‌هاست ایشان را می‌شناسید. رفتار مادرانه و صمیمیتشان باعث می‌شد دانشجویان به‌سرعت به ایشان دل ببندند.

او با اشاره به تجربه شاگردی استادان برجسته دیگر اظهار کرد: من افتخار شاگردی استادان بزرگی همچون دکتر آموزگار و خانم دکتر بیانی را داشته‌ام، اما شیوه ارتباط خانم دکتر با دانشجویان ویژگی خاصی داشت. وقتی ایشان را دیدم، واقعاً احساس کردم مادرم در کنارم است. با وجود فضای خاص سال‌های پس از انقلاب و شرایط آن دوران، ایشان چنان مادرانه با دانشجویان برخورد می‌کردند که همه به ایشان علاقه‌مند می‌شدند.

موسوی کوهپر، شیوه تدریس دانش‌پورپرور را نیز از ویژگی‌های متمایز او دانست و گفت: ما استادانی داشتیم که حتی برای پرسیدن یک سؤال از آن‌ها دچار استرس می‌شدیم و جرات نمی‌کردیم چیزی بپرسیم، اما در کلاس خانم دکتر، دانشجویان با عشق حضور پیدا می‌کردند و کلاس همیشه پرشور بود. دلیلش این بود که ایشان هیچ‌گاه از موضع بالا به پایین با دانشجویان برخورد نمی‌کردند. رابطه‌ای که برقرار می‌کردند، رابطه‌ای مادرانه بود و در این شیوه آموزش، استاد و صاحب‌تجربه بودند.

او افزود: همه دانشجویان، از جمله آقایان دکتر زارعی، خانم دکتر اکبری و دیگر دوستانی که در سال ۱۳۶۳ و سال‌های بعد وارد گروه شدند، هر زمان با مسئله یا مشکلی روبه‌رو می‌شدند، خانم دکتر را پناه و حلال مشکلات خود می‌دانستند. ایشان برای ما یک مادر معنوی بودند. امروز نیز احساس می‌کنم جای چنین رابطه‌ای در دانشگاه‌های ما خالی است.

این استاد دانشگاه با تأکید بر اهمیت رابطه عاطفی میان معلم و دانشجو اظهار کرد: من امروز به‌عنوان معلمی کوچک در دانشگاه تدریس می‌کنم و این کمبود را بیشتر احساس می‌کنم. البته این موضوع فقط به معلمان زن محدود نمی‌شود و درباره معلمان مرد نیز مصداق دارد، اما به اعتقاد من، خانم دکتر الگویی کم‌نظیر از آموزش مادرانه بودند. چرا امروز دانشجویان چنین حسی را از استادان خود دریافت نمی‌کنند؟ چرا برخی استادان نمی‌توانند دانشجویان را با خود همراه کنند؟ به نظرم، برقراری ارتباط مؤثر از جایی آغاز می‌شود که معلم بتواند در وجود خودش انرژی مثبت ایجاد کند و آن را به دانشجویان منتقل کند.

او حافظه قوی دانش‌پورپرور و توجه ویژه او به دانشجویان را از دیگر ویژگی‌هایش دانست و گفت: بسیاری از همکلاسی‌های ما امروز همکاران دانشگاهی من هستند، اما خانم دکتر همچنان آن‌ها را به اسم کوچک صدا می‌کنند و نامشان را به خاطر دارند. من پس از بازگشت از دوره دکتری نیز، مانند گذشته، در مناسبت‌هایی مانند روز معلم یا عید با استادانی که از محضرشان بهره برده‌ام تماس می‌گیرم. هر بار که خانم دکتر، صدایم را می‌شنوند، با همان صمیمیت می‌گویند: «کوهپر، چطوری پسرم؟» این حس برای من بسیار ارزشمند است.

موسوی کوهپر با بیان اینکه چنین شیوه‌ای از آموزش با فرهنگ ایرانی بیگانه نیست، ادامه داد: این رابطه مادرانه و عاطفی در آموزش، بخشی از فرهنگ و پیشینه تاریخی ماست. امیدوارم همکاران و استادانی که به کلاس درس می‌روند، بتوانند این حس مادرانه و صمیمیت را به دانشجویان منتقل کنند. اگر چنین ارتباطی برقرار شود، حتی دشوارترین مفاهیم و مطالب علمی نیز به‌راحتی به دانشجویان منتقل خواهد شد.

او با اشاره به تأثیر عمیق دانش‌پورپرور بر زندگی شخصی و تحصیلی شاگردانش گفت: بسیاری از چیزهایی را که خودمان نمی‌دانستیم، از خانم دکتر آموختیم. ایشان این هنر را داشتند که در دوران تدریس خود در دانشگاه تهران، با تمام وجود به دانشجویانشان آموزش دهند و در کنار انتقال دانش، ارتباطی عمیق و انسانی با آن‌ها برقرار کنند. استادان بزرگی به دانشگاه آمدند و رفتند و بسیاری از آن‌ها امروز در میان ما نیستند، اما خانم دکتر برای ما جایگاهی یگانه دارند.

این استاد دانشگاه در پایان، با اشاره به خاطره‌ای از سال ۱۳۶۴، شعری را که در جوانی برای مادرش سروده بود، به دانش‌پورپرور تقدیم کرد و گفت: در بهمن‌ماه ۱۳۶۴، در دوران جوانی، شعری برای مادر مرحومم سروده بودم، اما هر بار که می‌خواستم آن را برایش بخوانم، به دلایلی این اتفاق نمی‌افتاد و او هیچ‌گاه موفق به شنیدن آن شعر نشد. دیشب با خودم فکر کردم این شعر را به مادر معنوی‌ام تقدیم کنم.

فخری دانش‌پور پرور بسیاری از استادان را که پس از انقلاب کنار گذاشته شده بودند، به دانشگاه بازگرداند

محمدابراهیم زارعی، رییس پژوهشگاه میراث فرهنگی و گردشگری، سخنان خود را با بیان خاطره‌ای از نخستین روزهای ورود به دانشگاه و آشنایی با فخری دانش‌پورپرور آغاز کرد و گفت: من و آقای دکتر موسوی از ورودی‌های سال ۱۳۶۳ بودیم. ترم نخست بیشتر دروس عمومی داشتیم و از ترم دوم به گروه باستان‌شناسی رفتیم. یکی از نخستین خاطراتم از خانم دکتر به درس تاریخ هنر ایران از آغاز اسلام برمی‌گردد. ایشان پای تخته نوشتند «اسم من فخری دانش‌پورپرور است، ۴۸ سال دارم و یار و بچه ندارم، اما همه شما بچه‌های من هستید.»

او ادامه داد: من از سال ۱۳۶۳ تا امروز همین احساس را نسبت به ایشان داشته‌ام. همه کسانی که شاگرد خانم دکتر بوده‌اند، هنوز هم خودشان را شاگرد و فرزند ایشان می‌دانند و به این موضوع افتخار می‌کنند. خانم دکتر نیز لطف ویژه‌ای به شاگردانشان دارند. اگر به خانه ایشان بروید، عکس دانشجویانشان را می‌بینید که از عکس‌های کوچک سه‌درچهار تا تصاویر بزرگ‌تر، در قاب‌هایی قرار گرفته و بر دیوار نصب شده‌اند.

 

زارعی با اشاره به ویژگی‌های شخصیتی و آموزشی دانش‌پورپرور اظهار کرد: به نظر من یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های خانم دکتر، صفت معلمی ایشان بود. هر آنچه در درون داشتند، در رفتار و گفتارشان نیز آشکار بود و با تمام وجود آن را به دانشجویان منتقل می‌کردند. این ویژگی بسیار مهمی است. ایشان در عین حال که مادرانه درس می‌دادند و با مهربانی و دلسوزی مراقب دانشجویانشان بودند، گاهی هم با یک نگاه به ما تذکر می‌دادند و سر جایمان می‌نشاندند. بنابراین، در کنار آن محبت و مراقبت مادرانه، باید مراقب رفتارمان هم می‌بودیم.

او یکی دیگر از ویژگی‌های برجسته این استاد را روحیه همگرایی و تلاش برای حفظ وحدت میان دانشجویان دانست و گفت: خانم دکتر همه دانشجویان را، فارغ از دین، مذهب، آیین و دیدگاه‌هایشان، در کنار یکدیگر نگاه می‌داشتند. هیچ‌گاه خودشان را به یک گروه یا دسته محدود نمی‌کردند و تلاششان این بود که همه دانشجویان با هر نوع تفکری، در کنار هم باشند. امروز فضای دانشگاه با دهه ۱۳۶۰ که ما وارد آن شدیم، بسیار متفاوت شده است، اما خانم دکتر در همان سال‌ها رفتاری داشتند که همه را به هم نزدیک می‌کرد. این ویژگی، به‌ویژه با توجه به تفاوت‌های فکری و مذهبی دانشجویان، بسیار ارزشمند بود.

رییس پژوهشگاه میراث فرهنگی با اشاره به مدیریت دانش‌پورپرور در گروه باستان‌شناسی دانشگاه تهران اظهار کرد: نکته مهم دیگر، تلاش ایشان برای بازگرداندن استادانی بود که پس از انقلاب از دانشگاه کنار گذاشته شده بودند. تا جایی که به خاطر دارم، ایشان در دوره مدیریت خود در گروه باستان‌شناسی، زمینه بازگشت بسیاری از این استادان را فراهم کردند و همه آن‌ها دوباره در گروه تدریس می‌کردند. از جمله آقای دکتر شاملو که در حوزه انسان‌شناسی و استخوان‌شناسی تدریس می‌کردند و همچنین استادان دیگری که متأسفانه برخی از آن‌ها دیگر در میان ما نیستند. خانم دکتر مدیریت بسیار مدبرانه‌ای داشتند و توانسته بودند استادان را در کنار یکدیگر نگاه دارند و فضایی صمیمی و علمی در گروه ایجاد کنند.

او یکی دیگر از خاطرات جمعی دانشجویان و استادان را دورهمی‌هایی دانست که در خانه دانش‌پورپرور برگزار می‌شد و گفت: بسیاری از همکاران، دوستان و استادان من، از استاد توحیدی گرفته تا دیگر استادان و دانشجویان ایشان، در دورهمی‌هایی که خانم دکتر برگزار می‌کردند و آش می‌پختند، حضور داشتند. البته اهمیت این دورهمی‌ها فقط به پختن و خوردن آش محدود نمی‌شد؛ ویژگی منحصربه‌فرد آن‌ها این بود که خانم دکتر همه را دور هم جمع می‌کردند تا صمیمیت میان استادان و دانشجویان حفظ شود و ادامه پیدا کند.

زارعی با اشاره به سبک زندگی ساده و سخاوتمندانه این استاد پیشکسوت افزود: شاید برخی از حاضران بدانند و برخی دیگر ندانند که ایشان حتی دانشجویانی را که در ابتدای تحصیل امکان استفاده از خوابگاه را نداشتند یا به آن‌ها خوابگاه تعلق نمی‌گرفت، به خانه خود می‌بردند و از آن‌ها پذیرایی می‌کردند تا زمانی که شرایط اسکانشان در خوابگاه فراهم شود. این موضوع یکی از جلوه‌های مهربانی و توجه ایشان به دانشجویان بود.

او با تأکید بر دقت و توجه دانش‌پورپرور به نام و هویت دانشجویان گفت: نکته دیگری که می‌خواهم بر آن تأکید کنم، همان‌طور که آقای دکتر سیدمهدی موسوی کوهپر نیز اشاره کردند، این است که خانم دکتر، نام و نام خانوادگی دانشجویان را با دقت به خاطر می‌سپردند. ایشان حتی نام افرادی را که نام خانوادگی مشابهی داشتند، به‌درستی از یکدیگر تفکیک می‌کردند. حافظه بسیار خوبی داشتند و از همان ترم‌های نخست، نام همه ما را یاد می‌گرفتند. نام کامل من، محمدابراهیم، را نیز به خاطر داشتند و با همان نام صدایم می‌کردند. این موضوع برای من و دیگر دانشجویان مایه افتخار بود.

زارعی همچنین به حمایت‌های این استاد از دانشجویان پس از پایان تحصیل اشاره کرد و افزود: یکی دیگر از ویژگی‌های ایشان، نگرانی همیشگی درباره وضعیت شغلی و زندگی دانشجویانشان بود. به یاد دارم زمانی که در دهه ۱۳۷۰ مدیر بودم، گاهی با من تماس می‌گرفتند و می‌پرسیدند فلان دانشجو کجاست و چه می‌کند، آیا مشغول به کار شده یا هنوز بیکار است. اگر امکانش را داشتم، برای حل مشکل او پیگیری می‌کردم. خانم دکتر همیشه دغدغه شاگردانشان را داشتند و نمی‌خواستند کسی از آن‌ها بیکار بماند یا با مشکلی روبه‌رو شود. اگر هم مسئله‌ای برای یکی از دانشجویان پیش می‌آمد، حتماً برای رفع آن سفارش و پیگیری می‌کردند.

 

فخری دانش‌پور پرور؛ از خیابان ری تهران تا دزفول

سپس، فخری دانش‌پورپرور، باستان‌شناس و چهره ماندگار میراث فرهنگی از برگزارکنندگان این مراسم از جمله خانم محتشمی‌پور از بنیان‌گذاران جمعیت زنان پژوهشگر تاریخ و فاطمه (مرضیه) جبرائیلی، کارشناس تاریخ شفاهی، خانم آل‌احمد و دیگر برگزارکنندگان و همچنین حاضران قدردانی کرد و گفت: هنوز تحت تأثیر سخنان و محبت‌های امروز هستم و احساس می‌کنم در این جمع، خاصیت آینه پیدا کرده‌ام؛ چراکه خوبی‌های خود شما را در من بازتاب داده‌اید. خودم را درخور این همه تعریف و تمجید نمی‌دانم و اگر کاری انجام داده‌ام، چیزی جز انجام وظیفه نبوده است.

دانش‌پورپرور همچنین از ابراهیم زارعی رییس پژوهشگاه میراث فرهنگی، سیدمهدی موسوی‌کوهپر از استادان برجسته دانشگاه تربیت مدرس، پریوش اکبری مدیر کتابخانه مؤسسه انتشارات دانشگاه تهران و جبرئیل نوکنده رییس موزه ملی ایران که در این جمع حضور داشتند و درباره او سخن گفتند، نام برد و ادامه داد: این عزیزان زمانی دانشجویان من در دانشگاه تهران بودند، اما امروز استادان من هستند. در موزه ملی ایران، بدون اجازه آقای دکتر نوکنده حتی آب هم نمی‌توان خورد؛ مدیریت و ابهت ایشان بسیار قابل توجه است.

این باستان‌شناس سپس درباره خودش توضیحاتی داد و گفت: من فرزند خیابان ری تهران و منطقه عودلاجان، یکی از محله‌های قدیمی تهران، هستم. پدرم، محمدحسن، معمار سازنده پل رومی خیابان فرشته بود. او از نوادگان ملاصدرا شیرازی و ملا محسن فیض کاشانی بود. مادرم گوهرشاد، دختر سلطان رشیدخان، از افسران دوره قاجار بود.

دانش‌پورپرور با اشاره به علاقه مادرش به آموزش و تربیت فرزندان ادامه داد: مادرم معلم قرآن بود. آن‌طور که برای ما تعریف می‌کرد، پدرش او را در کودکی سوار اسب می‌کرد و برای ادامه یادگیری قرآن به خانه ملاها و مکاتب مختلف می‌برد. همچنین برای حفظ اشعار حافظ نیز نزد فرد دیگری می‌رفت. به خاطر دارم در زمستان‌ها که دور کرسی جمع می‌شدیم، مادرم با صدای بسیار زیبایش اشعار حافظ را می‌خواند و معنای آن‌ها را برای ما توضیح می‌داد.

او اضافه کرد: علاقه مادرم به تعلیم و تربیت فرزندان و درس خواندن ما به اندازه‌ای بود که حتی اگر برای دختران خواستگار می‌آمد، از طرف ما پاسخ می‌داد که آن‌ها قصد دارند درس بخوانند. یک‌بار وقتی ۱۴ یا ۱۵ ساله بودم، به یکی از خواهرانم گفتم مادر از کجا می‌داند ما چه می‌خواهیم؟ چرا از خودمان سؤال نمی‌کند؟

این باستان‌شناس با بیان اینکه پدر و مادرش هر دو در دوران محمدعلی‌شاه قاجار متولد شده بودند، سه خواهر و یک برادر داشتم که الان هیچ‌کدام را ندارم، به خاطره‌ای از دوران کودکی خود در جنگ جهانی دوم اشاره کرد و افزود: من در زمان جنگ جهانی دوم، سه یا چهار ساله بودم. روزی در حیاط خانه ایستاده بودم و به آسمان نگاه می‌کردم که دیدم هواپیماها چیزی در آسمان پخش می‌کنند. دست مادرم در دستم بود و می‌خواستند به‌زور مرا به زیرزمین ببرند. آن زمان نمی‌دانستم ماجرا چیست و آیا بمباران شده یا اتفاق دیگری افتاده است. به مادرم می‌گفتم: «خانم، چرا این طیاره‌ها دارند فرش می‌تکانند؟» آن روزها به هواپیما «طیاره» می‌گفتند. بعدها متوجه شدم آنچه از هواپیماها پخش می‌شد، اعلامیه از سمت روس‌ها بوده است.

 

دانش‌پورپرور سپس از نخستین تجربه‌های تحصیلی خود یاد کرد و دوران ابتدایی را یکی از تلخ‌ترین دوره‌های زندگی‌اش عنوان کرد و گفت: در سال اول ابتدایی معلمی به نام خانم خوش‌کیش داشتم. من جثه بسیار ریزی داشتم و معلمم بیشتر اوقات مرا بلند می‌کرد و روی میز بچه‌ها می‌گذاشت تا درس بدهم و دیگر دانش‌آموزان مرا تشویق کنند. یک روز در خانه مدادرنگی‌های خواهران و برادرم را جمع کردم و تصاویر کتاب اول ابتدایی را رنگ‌آمیزی کردم. با خودم فکر می‌کردم روز بعد که به مدرسه بروم، معلم دوباره مرا روی میز می‌گذارد تا درس بدهم و بچه‌ها تشویقم کنند. آن روز وقتی معلم وارد کلاس شد و گفت کتاب‌هایتان را باز کنید، من هم با ذوق و شوق منتظر بودم ببینم چه کسی مرا تشویق می‌کند. وقتی به من رسید، پرسید چه کسی این کتاب را رنگ کرده است. با خوشحالی گفتم «خودم، خانم!» معلم بدون اینکه اجازه دهد حرف دیگری بزنم، گوشم را گرفت و مرا از نیمکت بلند کرد و کنار صندلی خودش برد. چون جثه کوچکی داشتم، مرا میان پاهایش نگه داشت تا نتوانم حرکت کنم و آن‌قدر به سر و صورتم و پشتم زد که دچار خون‌دماغ شدم و کنترل خودم را هم از دست دادم. با همان وضعیت به خانه رفتم. مادرم چند روز پیگیر ماجرا شد و به این طرف و آن طرف مراجعه کرد تا اینکه مدیر مدرسه به خانه ما آمد و از مادرم خواهش کرد موضوع را ادامه ندهد تا برای آن معلم مشکلی پیش نیاید. با این اتفاق، من به‌هیچ‌وجه در دوران ابتدایی دانش‌آموز موفقی نبودم. هرچند پدر و مادرم و خواهرانم کوشش می‌کردند.

او در ادامه با اشاره به تأثیر تجربه تلخ دوران ابتدایی بر وضعیت تحصیلی‌اش گفت: آن اتفاق باعث شده بود همیشه حواسم پرت باشد، اما با ورود به دبیرستان، وضعیت روحی‌ام کمی بهتر شد. آن زمان دوره دبیرستان به دو بخش سیکل اول و سیکل دوم تقسیم می‌شد. کلاس یازدهم را «کلاس پنجم علمی» می‌گفتند. با گذراندن پنجم علمی امکان ورود به بازار کار وجود داشت و پس از آن، دانش‌آموزان می‌توانستند کلاس دوازدهم را نیز ادامه دهند.

این باستان‌شناس با یادآوری استادان و دبیران تأثیرگذار دوران دبیرستان اظهار کرد: دبیران بسیار خوبی داشتیم که به‌تدریج باعث شدند خاطره تلخ دوران ابتدایی را فراموش کنم. یکی از این استادان، دکتر بدیع‌الزمان فروزانفر بود که استاد دانشگاه بودند و در کلاس‌های یازدهم و دوازدهم ادبیات فارسی تدریس می‌کردند. خانم نصرت راشد، دختر مرحوم حسنعلی راشد، نیز از دیگر دبیران ما بودند. ایشان شب‌های جمعه به مدت یک تا دو ساعت سخنرانی‌هایی بسیار دلنشین و جذاب داشتند. دبیر دیگرمان آقای احمد بیرشک بود که به ما درس هیات می‌دادند؛ درسی که امروز دیگر در برنامه دبیرستان‌ها و حتی دوره کارشناسی و کارشناسی ارشد دانشگاه‌ها جایگاهی ندارد.

این باستان‌شناس با اشاره به سطح آموزش ادبیات در دوران تحصیل خود گفت: در دوره سیکل اول، اشعار فرخی سیستانی و کلیله و دمنه در کلاس‌های هفتم و هشتم می‌خواندیم، در حالی که امروز آموزش این مباحث در دانشگاه آغاز می‌شود.

او ادامه داد: دیپلم طبیعی گرفتم که معادل رشته تجربی امروز است. پس از آن، در اداره فرهنگ دزفول استخدام شدم. من متولد تهران بودم، اما به دلیل شرایط خانوادگی به دزفول رفتم. همسر خواهر بزرگم افسر ارتش بود و به مأموریت دزفول منتقل شده بود. خواهر دومم که پزشک متخصص زنان بود نیز به خوزستان و دزفول مأموریت پیدا کرد. برادرم هم که دندان‌پزشک بود، مأموریت اندیمشک و دزفول را پذیرفته بود. به همین دلیل من و مادرم که تنها مانده بودیم، به آن‌ها ملحق شدیم و من در اداره فرهنگ دزفول به‌عنوان دبیر دبیرستان مشغول به کار شدم.

دانش‌پور پرور با اشاره به آغاز فعالیت حرفه‌ای خود در ۲۲ سالگی گفت: در آن سن، دبیر دبیرستان ایران دزفول بودم، اما چون سنم از ۳۰ سال کمتر بود، به‌جای مدیر دبیرستان، عنوان کفیل را داشتم. مدتی نیز در دزفول و اندیمشک فعالیت کردم و چند سال سرپرست پیشاهنگان و فرشتگان دختر در شهرستان دزفول بودم.

او با یادآوری فعالیت‌های سازمان پیشاهنگی در آن دوران اظهار کرد: آن زمان سازمان پیشاهنگی و تشکیلاتی با عنوان فرشتگان وجود داشت که امروز دیگر فعالیتی ندارند. بسیاری از برنامه‌هایی که اکنون در قالب اردوهای دانش‌آموزی برگزار می‌شود، از جمله بازدید از آثار تاریخی و باستانی، در همان دوره در برنامه‌های پیشاهنگی وجود داشت. البته تمام دوران خدمت من بدون آسیب و دشواری نبود و اگر بخواهم صدماتی را که در این مسیر متحمل شدم تعریف کنم، شاید باورکردنی نباشد.

دانش‌پورپرور سپس به ورودش به دانشگاه در سال ۱۳۴۵ اشاره کرد و گفت: پس از پایان فعالیت در دزفول، از دبیرستان ایراندخت دزفول به دبیرستان بختیار تهران منتقل شدم و در همان زمان هم درس می‌خواندم و هم تدریس می‌کردم. در سال ۱۳۴۵ وارد دانشگاه شدم و خوشبختانه استادانی بسیار کاردان، بی‌نظیر و مسئولیت‌شناس داشتم؛ استادانی که به اعتقاد من بسیاری از آن‌ها تکرارنشدنی هستند.

سیمین دانشور هرگز تکرار نشد

دانش‌پورپرور از زنده‌یاد دکتر عزت‌الله نگهبان، پدر باستان‌شناسی ایران و زنده‌یاد دکتر سیمین دانشور، نویسنده و هنرشناس، به‌عنوان دو استاد بسیار تأثیرگذار دوران دانشگاه خود نام برد و افزود: درس‌هایی که آن زمان از دکتر سیمین دانشور می‌آموختیم، امروز دیگر با آن گستردگی ارائه نمی‌شوند. زیبایی‌شناسی، سبک‌شناسی هنر، کلیات هنر، تاریخ عمومی هنر و هنر چین، ژاپن و هند از جمله این درس‌ها بودند.

او با اشاره به علاقه خود به هنر و فرهنگ شرق گفت: زمانی که قرار بود با بورسیه تحصیلی به هند بروم، به من گفته می‌شد همان‌طور که در اینجا درس خوانده‌ای، در آنجا نیز همین مسیر را دنبال کن؛ زیرا پس از بازگشت باید جانشین استاد خود شوی. این اتفاق در عمل رخ داد، اما به تعبیر خودم، سیمین دانشور هرگز تکرار نشد.

باستان‌شناسی که لرزه بر اندام قاچاقچیان می‌انداخت

او در ادامه با تجلیل از شخصیت علمی و حرفه‌ای دکتر عزت‌الله نگهبان گفت: دکتر نگهبان در زمینه فعالیت‌های کاوشی و شناخت محوطه‌های باستانی صاحب‌نظر بودند و دیدگاه‌ها و اظهارنظرهای بسیار قاطعی داشتند. حفاران غیرمجاز، قاچاقچیان و دزدان آثار عتیقه با شنیدن نام ایشان وحشت می‌کردند. دکتر نگهبان علاوه بر تدریس، بر محوطه‌های باستانی و تاریخی ایران نظارت داشتند تا قاچاقچیان و حفاران غیرمجاز نتوانند آثار تاریخی را به تاراج ببرند.

این باستان‌شناس با ابراز تأسف از وضعیت کنونی حفاظت از محوطه‌های تاریخی اظهار کرد: امروز بسیار متأسفیم که حفاران غیرمجاز دیگر هراسی ندارند و به‌راحتی آثار تاریخی و باستانی کشور را به تاراج می‌برند و نابود می‌کنند. کاش مسئولان محترم با تصویب قوانین مؤثر، مانع فعالیت این افراد شوند.

او همچنین به مطالبه شماری از باستان‌شناسان برای مقابله با قاچاق و تخریب آثار تاریخی اشاره کرد و گفت: بسیاری از باستان‌شناسان در گفت‌وگوهایی با خبرگزاری‌ها، از جمله دکتر جبرئیل نوکنده، دکتر مهرداد ملک‌زاده، دکتر وحدتی‌نسب، دکتر کوروش محمدخانی و دکتر مصطفی ده‌پهلوان و آقای ادیب‌زاده، خواستار آن شده‌اند که مسئولان برای جلوگیری از چپاول آثار باستانی کشور فکری کنند و قوانین لازم را در این زمینه به تصویب برسانند.

چگونه راه دختران به کاوش‌های باستان‌شناسی در ایران باز شد؟

دانش‌پورپرور در ادامه سخنانش به یکی از مهم‌ترین و تأثیرگذارترین تجربه‌های زندگی حرفه‌ای خود، یعنی تلاش برای حضور در نخستین کاوش باستان‌شناسی، اشاره کرد و گفت: در گروه باستان‌شناسی، روی تابلوی اعلانات اسامی دانشجویانی که قرار بود برای کاوش همراه دکتر عزت‌الله نگهبان بروند، درج شده بود. یک روز به تابلو نگاه کردم و دیدم نام چند دانشجوی پسر نوشته شده است، اما هیچ نامی از دختران نیست. نزد دکتر عیسی بهنام، از استادان آن دوره، رفتم و پرسیدم چرا نام هیچ دختری در فهرست نیست؟ مگر ما هم باستان‌شناسی نمی‌خوانیم؟ اگر در کاوش شرکت نکنیم، چطور می‌توانیم باستان‌شناس شویم؟ ایشان پاسخ دادند که دختران مجوز حضور در کاوش را ندارند. البته شوخی‌ای هم کردند و گفتند دخترها بهتر است به گوشه آشپزخانه بروند! این را البته به شوخی نقل کردند، اما واقعیت این بود که اجازه حضور در کاوش را به ما نمی‌دادند.

این باستان‌شناس با اشاره به اینکه دکتر نگهبان نیز هنگام این گفت‌وگو حضور داشتند، افزود: دانشجویان پسر یک هفته قبل از من برای کاوش رفته بودند، اما من آرام و قرار نداشتم. با خودم فکر می‌کردم اگر قرار باشد باستان‌شناس شوم، باید بدانم لایه‌های باستان‌شناسی چیست و چگونه می‌توان یک محوطه را کاوش کرد. نمی‌خواستم بعدها از من بپرسند فلان لایه مربوط به چه دوره‌ای است و من هیچ تجربه‌ای در این زمینه نداشته باشم.

او با بیان اینکه برای رفتن به کاوش ناچار شد مادرش را نیز از تصمیم واقعی خود بی‌خبر بگذارد، گفت: به مادرم یک دروغ مصلحت‌آمیز گفتم و توضیح دادم که اجازه حضور دختران در کاوش صادر شده است. چمدانم را بستم و وسایلم را آماده کردم و با قطار ساعت ۶:۳۰ صبح به هفت‌تپه رفتم. وقتی پیاده شدم، از نگهبانان و مسئولان محوطه سراغ دکتر نگهبان را گرفتم. اتاق ایشان را نشانم دادند. حدود ساعت ۶:۳۰ صبح بود و پشت در اتاقشان ایستادم. می‌خواستم در بزنم، اما جرات نمی‌کردم.

دانش‌پورپرور در این بخش از سخنانش با تحسین شخصیت علمی و مسئولیت‌پذیری استادش، خاطره‌ای از دوران تدریس او نیز تعریف کرد و گفت: دکتر نگهبان استادی بسیار کاردان و بی‌نظیر بودند. حتی یک جلسه هم غیبت نداشتند. یک‌بار در کلاس مشغول تدریس بودند که فردی وارد شد، کنار گوش ایشان چیزی گفت و از کلاس بیرون رفت. استاد با وجود آن اتفاق، درس را تا پایان ساعت به‌طور کامل ادامه دادند. بعداً متوجه شدیم آن فرد خبر فوت فرزند شش‌ساله ایشان را که در استخر خانه افتاده بود، به او داده بود. با این حال، دکتر نگهبان کلاس را نیمه‌کاره رها نکردند و پس از پایان درس رفتند. چنین استادی واقعاً تکرارنشدنی است.

او درباره نخستین مواجهه خود با دکتر نگهبان در محوطه هفت‌تپه گفت: بالاخره در زدم و ایشان در را باز کردند. پرسیدند «تو برای چه آمده‌ای؟ مگر نشنیده‌ای دکتر عیسی بهنام چه گفته است؟» پاسخ دادم «حرف آقای دکتر بهنام را شنیده‌ام، اما می‌خواهم بدانم شما چه می‌گویید. من دو واحد با شما درس داشتم و در هر دو واحد هم نمره ۲۰ گرفتم.» ایشان فقط نگاهی به من کردند و گفتند «برو آنجا بنشین.» حدود ساعت هشت صبح آماده شدیم و به محل کاوش رفتیم. من از قبل از دانشجویان درباره روند کار پرسیده بودم و می‌دانستم قرار است چه کاری انجام دهم. وقتی دانشجویان پسر مرا دیدند، تعجب کردند. ما تا پیش از آن هم‌کلاسی بودیم و با یکدیگر شوخی می‌کردیم. وقتی آن‌ها برای کاوش می‌رفتند، با لحنی تمسخرآمیز می‌گفتند ما داریم می‌رویم و شما با همه تلاشی که کردید، نتوانستید همراه ما بیایید. وقتی دیدند من هم به محل کاوش آمده‌ام، از پشت سر دکتر نگهبان گفتم «من هم آمدم؛ حواستان باشد!»

او با اشاره به اینکه محل کارش را با فاصله‌ای حدود ۲۰۰ تا ۳۰۰ متر از محل فعالیت دانشجویان پسر تعیین کرده بودند، گفت: کارگری به نام آقای صمد که خدا رحمتش کند، در آنجا حضور داشت. او از باستان‌شناسان تجربی بود و تجربه زیادی در کار کاوش داشت. به او گفته بودند یک ترانشه ۱۰ در ۱۰ متر برای من باز کند و نحوه کار با کلنگ را به من آموزش دهد.

وقتی کتابخانه ایرانیان کشف شد

دانش‌پورپرور با یادآوری نخستین روزهای کار در محوطه هفت‌تپه اظهار کرد: آقای صمد کار با کلنگ را به من یاد داد. می‌گفت کلنگ باید در دستت طوری باشد که انگار می‌رقصد. من هم کار را شروع کردم و به‌تدریج با برداشتن لایه‌های خاک، مشغول کاوش شدم. حدود یک متر و نیم پایین رفته بودم و برای رفت‌وآمد به داخل ترانشه سه پله درست کرده بودم. دکتر نگهبان یک دستمال قرمز هم به من داده بودند و گفته بودند اگر کاری داشتی، از همان‌جا بیرون بیا و دستمال را تکان بده تا متوجه شوند. تأکید کرده بودند که به‌هیچ‌وجه به سمت محل کار دانشجویان پسر نروم و آن‌ها هم حق ندارند به محل کار من نزدیک شوند. این اتفاق مربوط به پیش از انقلاب است.

این باستان‌شناس ادامه داد: هنگام کاوش متوجه شدم اشیایی شبیه مهره‌های ضخیم و خط‌دار، یکی پس از دیگری از خاک بیرون می‌آیند. نمی‌دانستم این اشیا چه هستند. تعداد زیادی از آن‌ها را پیدا کردم و به محل نگهداری اشیا منتقل کردم. بعد از آقا صمد پرسیدم شما که سال‌ها با دکتر نگهبان و دیگر باستان‌شناسان کار کرده‌اید، چنین چیزهایی دیده‌اید؟ پاسخ داد که نه.

او با بیان اینکه برای اطلاع دادن به دکتر نگهبان از همان دستمال قرمز استفاده کرد، گفت: به بالای ترانشه رفتم و دستمال را تکان دادم. دکتر نگهبان آمدند. ابتدا کمی نگران بودم که مبادا به‌خاطر خاک‌هایی که از کاوش بیرون آورده بودم، از من ایراد بگیرند. به ایشان گفتم «استاد، من این خاک‌ها را دست نزده‌ام، اما اشیایی پیدا کرده‌ام که شبیه مهر هستند و روی آن‌ها خط‌هایی وجود دارد. نمی‌دانم چه هستند. دکتر نگهبان خواستند یکی از آن اشیا را به ایشان بدهم. وقتی می‌خواستم از پله‌ها بالا بروم، گفتند همان‌جا از پایین برایشان پرتاب کنم. من هم شیء را به سمت ایشان پرتاب کردم. دکتر نگهبان به‌جای اینکه از پله‌ها پایین بیایند، به داخل ترانشه پریدند، تشویقم کردند و گفتند «آفرین بر تو!» این‌ها کتابخانه ایرانیان است.  

او با اشاره به اینکه این اتفاق نقطه عطفی در مسیر حرفه‌ای‌اش بود، گفت: آن لحظه دیگر چیزی نگفتم، اما در دلم می‌گفتم حالا که دخترها هم می‌توانند چنین کشفیاتی داشته باشند، چرا نباید اجازه حضور در کاوش را داشته باشند؟

 

دانش‌پورپرور در ادامه به شیوه بررسی یافته‌ها اشاره کرد و ادامه داد: از آن روز به مدت ۱۰ شب، دکتر نگهبان چراغ‌قوه بزرگی برمی‌داشتند و پس از پایان کارهای روزانه و تاریک شدن هوا، اشیایی را که پیدا کرده بودم بررسی می‌کردند. این اشیا در واقع لوح‌هایی بودند که روی آن‌ها خط عیلامی وجود داشت.

دانش‌پورپرور در ادامه با اشاره به یافته‌های خود در جریان کاوش‌های هفت‌تپه توضیح داد: برخی از این لوح‌ها در واقع مشق و تمرین کودکان بودند و برخی دیگر به بازرگانان تعلق داشتند که امور تجاری و معاملات خود را روی آن‌ها می‌نوشتند. در مجموع بیش از هزار تبلت به دست آمد. دکتر نگهبان این لوح‌ها را تک‌تک در پنبه می‌پیچیدند و برای بررسی و مطالعه به شوش می‌فرستادند.

او با یادآوری هیجان خود در جریان این کشف گفت: من بدون اینکه بدانم دقیقاً چه چیزی پیدا کرده‌ام، آن اشیا را از دل خاک بیرون می‌آوردم. البته در جریان کار، تعدادی از آن‌ها نیز شکستند. از سال‌های بعد، حضور دختران در کاوش‌های باستان‌شناسی امکان‌پذیر شد.

این باستان‌شناس با تأکید بر جایگاه خود در تاریخ کاوش‌های باستان‌شناسی ایران اظهار کرد: من نخستین زن باستان‌شناس دانشگاه تهران نیستم؛ نخستین زن باستان‌شناس، پروین برزین بود، اما نخستین دختری هستم که در آن دوره به‌عنوان دانشجو در کاوش باستان‌شناسی شرکت کردم؛ چراکه تا پیش از سال ۱۳۴۵، دانشجویان امکان حضور در کاوش‌ها را نداشتند.

دانش‌پورپرور سپس به بخشی از سوابق حرفه‌ای و علمی خود اشاره کرد و گفت: در مجموع سه فصل در هفت‌تپه، دو فصل در جزیره هرمز، یک فصل در کیش، یک فصل در تپه سگزآباد قزوین و یک فصل نیز در تپه نرگس کاوش کردم. همچنین پنج سال مدیر گروه باستان‌شناسی دانشگاه تهران و ۱۱ سال مدیر گروه زبان چینی دانشگاه شهید بهشتی بودم. در دانشگاه شهید بهشتی، علاوه بر تدریس زبان چینی مقدماتی، زمینه‌های فرهنگی این زبان و فرهنگ چین را نیز آموزش می‌دادم. ثمره این سال‌ها فعالیت، دانشجویان عزیزی هستند که امروز هرکدام در حوزه تخصصی خود فعالیت می‌کنند.

او در ادامه به دریافت بورسیه تحصیلی چین اشاره کرد و افزود: شاگرد اول دانشکده ادبیات بودم، موفق به دریافت بورسیه تحصیلی چین شدم. در آن دوران نشان‌ها و تقدیرهایی نیز دریافت کردم، از جمله مدالی از شاه، حکمی از خانم فرخ‌رو پارسا، دو مدال از چین و مجسمه‌ای از کنفوسیوس از سوی رییس دانشگاه. یکی از مدال‌های چین به مناسبت نمایشگاه ایران و دیگری به دلیل سخنرانی به زبان چینی در میان دانشجویان خارجی به من اهدا شد. همچنین دو سال سرپرست دانشجویان خارجی در چین بودم.

ماجرای دیدار نخست‌وزیر چین با دانشجوی ایرانی

دانش‌پورپرور سپس با اشاره به خاطرات دوران حضورش در چین، یکی از تجربه‌های خود در مراسم سال نوی چینی را روایت کرد و گفت: در آن زمان رسم بود که نخست‌وزیر چین در ایام سال نو، دانشجویان خارجی را به باغ بسیار بزرگی در دانشگاه دعوت می‌کرد. او سخنرانی می‌کرد و پذیرایی مفصلی انجام می‌شد. دانشجویان نیز با لباس‌های محلی کشورهای خود در این مراسم حضور پیدا می‌کردند. من لباس‌های محلی مختلفی از جمله لباس کردی و لری را با خود به چین برده بودم. در آن مراسم لباس کردی پوشیده بودم و دور کلاهم نیز سکه‌های نیم‌پهلوی دوخته بودم که آن زمان قیمت چندانی نداشتند و جلوه خاصی به لباس می‌دادند. وقتی وارد باغ شدم، توجه تلویزیون و حاضران به من جلب شد. دو نفر از مسئولان چینی نزد من آمدند و پرسیدند آیا حاضرم به نخست‌وزیر تبریک بگویم؟ گفتم مگر فرد دیگری را انتخاب نکرده‌اید؟ گفتند یک دانشجوی آمریکایی انتخاب شده است. پاسخ دادم که این کار را نمی‌کنم؛ چون هم به آن دانشجو توهین می‌شود و هم ممکن است از نظر روحی ناراحت شود. نمی‌خواهم چنین اتفاقی بیفتد. چند دقیقه بعد دوباره آمدند و گفتند دانشجویان صحبت کرده‌اند و قرار است من به نمایندگی از آن‌ها به نخست‌وزیر تبریک بگویم. پذیرفتم و همراه یکی از مسئولان به سمت محل حضور نخست‌وزیر حرکت کردم. حدود هزار و ۵۰۰ دانشجوی خارجی یا حتی بیشتر در آن مراسم حضور داشتند. وقتی نخست‌وزیر وارد می‌شد، همه برای دیدن او خم می‌شدند و سرک می‌کشیدند. در میان آن جمعیت، مسیر حرکت من بسیار دشوار شده بود و فردی که جلوتر از من حرکت می‌کرد، با سرعت پیش می‌رفت. وقتی به نخست‌وزیر رسیدم، آن‌قدر هیجان‌زده بودم که به‌جای تبریک گفتن، او را به کناری هدایت کردم تا بتوانم صحبت کنم! اطرافیان نخست‌وزیر و عکاسان از این اتفاق خندیدند و من هم از رفتار خودم خجالت کشیدم و خواستم عذرخواهی کنم. اما نخست‌وزیر با برخوردی دوستانه و هوشمندانه پاسخ داد و ماجرا به شکلی خوشایند پایان یافت. بعداً عکس‌های این دیدار در روزنامه‌های چین منتشر شد و من نسخه‌هایی از آن روزنامه‌ها را نیز نگه داشته‌ام.

او سپس خاطره دیگری از برخورد با نخست‌وزیر چین تعریف کرد و گفت: یک روز امتحان داشتم و برای خرید هم عجله داشتم. در آن زمان قوانین عبور و مرور در چین بسیار سخت‌گیرانه بود. اگر کسی از خیابان به‌جای پل عابر پیاده عبور می‌کرد، ۶۰۰ تومان جریمه می‌شد؛ همان‌طور که اگر کسی ته‌سیگار یا زباله در خیابان می‌انداخت، باید همین مبلغ را جریمه می‌پرداخت. حتی افراد سیگاری ظرف‌های فلزی کوچکی همراه داشتند تا ته‌سیگار خود را در آن بیندازند. آن روز از ترس اینکه به امتحان نرسم، از وسط خیابان عبور کردم. خوشبختانه کسی نبود که مرا به دلیل تخلف جریمه کند، اما خودروها با سرعت زیادی حرکت می‌کردند و امکان عبور وجود نداشت. ناگهان دستم را بلند کردم و همه خودروها ایستادند. با تعجب دیدم همه به من احترام می‌گذارند. عینکم را تنظیم کردم و متوجه شدم نخست‌وزیر از خودرو پیاده شده و به سمت من آمده است. نخست‌وزیر که پیش‌تر نام مرا می‌دانست، از من پرسید چه کاری دارم. من هم که هول شده بودم، گفتم: «نه، قربان، کاری ندارم.» اطرافیان او دوباره از این دیدار عکس گرفتند و بار دیگر تصویرم در روزنامه‌ها منتشر شد. در آن گزارش‌ها از من به‌عنوان دانشجوی ایرانی یاد شده بود که نخست‌وزیر با او دیدار کرده است.

 

دانش‌پورپرور در بخش دیگری از سخنانش به فعالیت‌های علمی خود پس از سال‌ها تدریس و پژوهش اشاره کرد و گفت: من در مجموع در دانشگاه تهران و دانشگاه شهید بهشتی تدریس کردم و به‌عنوان استاد پروازی نیز با دانشگاه‌های کازرون، مرودشت و ابهر همکاری داشتم. حتی پس از بازنشستگی هم دلم نمی‌آمد دانشجویانم را ترک کنم.

او با اشاره به بازنشستگی خود در سال ۱۳۷۶ اظهار کرد: با وجود بازنشستگی، تا سال ۱۳۸۹ به‌صورت حق‌التدریس به فعالیت ادامه دادم. تصمیم به رفتن برایم بسیار دشوار بود. نمی‌توانستم یک‌باره از دانشجویان و دانشکده‌ها جدا شوم. به همین دلیل، هر دو ماه یک‌بار از یکی از دانشکده‌ها فاصله می‌گرفتم تا اینکه به‌تدریج آخرین محل تدریسم را هم ترک کردم.

در ۷۸ سالگی مدرک دکتری گرفتم

این باستان‌شناس با اشاره به ادامه تحصیل خود در هند در سن ۷۸ سالگی گفت: پس از آن به هند رفتم و در ۷۸ سالگی موفق به دریافت مدرک دکتری در رشته باستان‌شناسی هنر و تاریخ شدم. این اتفاق را مدیون علاقه‌ام به دانش و همچنین خاطره و همراهی دانشجویانم می‌دانم.

او ادامه داد: دانشجویانی داشتم که ۳۴ یا ۳۵ ساله بودند. گاهی به آن‌ها زنگ می‌زدم و می‌پرسیدم چرا با وجود داشتن مدرک کارشناسی ارشد برای دکتری اقدام نمی‌کنند. پاسخ می‌دادند که دیگر پیر شده‌اند. من هم به آن‌ها می‌گفتم برای درس خواندن پیری وجود ندارد و نباید چنین تصوری داشته باشند. خودم در ۷۸ سالگی ادامه تحصیل دادم تا نشان بدهم انسان در هر سنی می‌تواند مسیر یادگیری را ادامه دهد.

دانش‌پورپرور با اشاره به سابقه ۵۶ سال فعالیت حرفه‌ای خود اظهار کرد: در طول ۵۶ سال کار و فعالیت، تنها ۱۰ روز غیبت داشتم. اگر از دانشجویانم بپرسید، تأیید می‌کنند که هیچ‌وقت کلاس‌هایم را بی‌دلیل ترک نمی‌کردم. همان ۱۰ روز هم مربوط به دوران دبیرستان بود که به دلیل ابتلا به دمل‌های بزرگ در بدنم، امکان حرکت نداشتم.

این چهره ماندگار میراث فرهنگی همچنین با اشاره به سوابق خود در بررسی و شناسایی آثار تاریخی گفت: حدود ۸۰ حکم برای بررسی آثار باستانی دارم و در این زمینه فعالیت کرده‌ام. سال‌ها در کنار دانشجویان دانشگاه تهران بودم و روزهای بسیار خوبی را با آن‌ها گذراندم. عکس‌های دانشجویانم امروز زینت‌بخش دیوار اتاق من است. هر بار که به آن عکس‌ها نگاه می‌کنم، احساس می‌کنم دوباره در کلاس درس کنار آن‌ها نشسته‌ام و با آن‌ها گفت‌وگو می‌کنم.

منبع: ايسنا
کدخبر: ۶۴۷۵۰
ارسال نظر